گردش مىپرداخت و او را وعده مىداد و اميدوار مىساخت . و ما يعد هم الشيطان الا غرورا [ 1 ] سپس بر آن شد كه بزم مهمانى بر پا كند و امير اسد الدين شير كوه و سردارانى را كه با او بودند بدان بزم فرا خواند و در آنجا همه را دستگير سازد و به زندان اندازد . آنگاه لشگريانى را كه همراه ايشان به مصر آمده بودند استخدام كند و به دست آنان فرنگيان را از شهرهاى مصر براند .
اما پسر او ، كامل ، او را ازين فريبكارى منع كرد و گفت :
« به خدا سوگند كه اگر بخواهى چنين كارى بكنى ، من بىگمان اسد الدين شير كوه را آگاه خواهم ساخت . »
پدرش گفت : « به خدا اگر ما اين كار را نكنيم ، يعنى آنها را نكشيم ، خودمان كشته خواهيم شد . »
كامل گفت : « راست مىگوئى ، ولى اگر ما كشته شويم در حالى كه مسلمان هستيم و شهرهاى ما هم شهرهاى اسلامى است بهتر از اين است كه كشته شويم در حالى كه فرنگيان بر كشور ما دست يافتهاند . چون ميان تو و بازگشت فرنگيان فاصلهاى نيست جز همين قدر كه فرنگيان بشنوند اسد الدين شير كوه دستگير شده است . آن وقت بر مىگردند و شهرهاى مصر را مىگيرند . العاضد ، خليفه مصر ، هم اگر دست به دامن نور الدين شود ، ديگر حتى يك سوار به يارى ما نخواهد فرستاد . »
اين سخنان مؤثر واقع شد و شاور از تصميمى كه داشت صرف نظر كرد .
هامش
[ ( 1 ) ] - از آيهء صد و بيستم سورهء نساء :ما « يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ ، وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً »( شيطان بسيار وعده دهد و آرزومند و اميدوار كند . ولى وعده و نويد شيطان بجز غرور و فريب خلق نيست . )
( قرآن مجيد با ترجمهء مهدى الهى قمشهاى ) .