سپس مردم صقليه برخى با بعضى رو در روى هم ايستاده گفتند : بيگانه را بر خود راه داديد . به خدا سوگند كه فرجام اين كارى كه كرديد ، نيك نخواهد بود . پس تصميم به جنگ با سپاه المعز گرفتند . و گرد آمدند و بر آن سپاه هجوم بردند او جنگيدند و سپاه المعز منهزم شد ، هشتصد تن كشته پشت سر گذاشته ، و سوار بر كشتيها به افريقيه بازگشتند .
مردم جزيره حسنا الصمصام برادر اكحل را بحكومت بر خود گماردند ، و اوضاع و احوال آنها را دستخوش نابسامانى گرديد ، و اراذل چيرهگى پيدا كردند و هر كسى در شهرى براى خود حاكم شد و صمصام را بيرون راندند .
القائد عبد اللّه بن منكوت در « مازر » و « طرابنش » و غيرهما و القائد على بن نعمة معروف به ابن الحواس در « قصريانه » و « خرجنت » و غيرهما و ابن الثمنه در شهر سرقوسه ( سراكوس فعلى ) و « قطانيه » هر يك حكومت منفرد تشكيل دادند .
شخص اخير ابن ثمنه با خواهر ابن الحواس ازدواج كرد . پس از آن ميان او و همسرش كه خواهر ابن ثمنه بود بگو مگو شد و شوهر نسبت به زن خود پرخاش كرد و زن هم در روى او پرخاشگرى نمود . ابن ثمنه مست بود و دستور داد از دو بازوى زن خون بگيرند و رگش بزنند . و او را همچنان به حال خونريزى رها كرد تا بميرد . پسرش ابراهيم شنيد و بالاى سر مادر رفت و پزشكان بخواست و او را درمان كرد تا نيروى خويش بازيافت . آن شب چون صبح شد ، پدر از كار خود پشيمان گرديد و از مستى خود پوزش خواست و زنش عذر او ظاهرا بپذيرفت .
پس از مدتى درخواست كرد از برادرش ديدار كند ، ابن ثمنه اجازت داد و پيشكشيها و هدايا با وى همراه كرد . زن همين كه بمقر برادرش رسيد براى او نقل كرد كه شوهرش چه بر سرش آورد و ابن الحواس سوگند ياد كرد كه ديگر او را بخانهء شوى بازنگرداند .
ابن ثمنه كس فرستاد و او را بخواست . ابن الحواس او را برنگرداند .
ابن ثمنه سپاه خويش گرد آورد . در آن موقع او بر بيشتر جزيره چيره شده و بنام او
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٣