تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
و تا بسال چهار صد و پنج با حسن سلوك تمشيت امور آن بلاد نمود . برادرش به مخالفت با او سر برداشت و گروهى از بربرها و بردگان او را يارى كردند ، جعفر لشكرى از شهر بيرون فرستاد و در هفتم شعبان جنگ كردند و گروه زيادى از بربرها و بردگان در گير و دار كشته شدند . و بقيه گريختند و على به اسارت گرفته شد . و جعفر برادرش را كشت ، و قتل او بر پدرش بس گران آمد . بين خروج او ( عليه جعفر ) و كشته شدنش هشت روز فاصله بود . در اين هنگام جعفر امر كرد بربرهاى مقيم در جزيره رانده شوند و آنها را به افريقيه نفى بلد كردند و امر بكشتن بردگان داد . تا آخرين نفر آنها را كشتند و همهء افراد سپاه خود را از مرد صقليه برگزيد ، و عدهء سپاه در جزيره كاسته شد ، و مردم جزيره نسبت به امراء طمع ورزيدند و ديرى نپائيد كه اهالى صقليه عليه او شورش كردند و او را از جزيره بيرون كرده و خلع ( از امارت ) نمودند و ميخواستند او را بكشند . سبب شورش مردم اين بود كه جعفر شخصى را بر آنها حاكم كرد كه مردم را مصادره نموده و ده يك از غلات آنها بگرفت و نسبت به سركردگان و شيوخ بلد تحقير روا داشت و از اينكه جعفر برادرش را هم مقهور كرده بود ، خشنود نبودند و دير زمانى بردبارى نموده تا اينكه جعفر زمانى خبردار شد كه اهل بلد از بزرگ و كوچك بر او هجوم بردند . و در محرم سال چهار صد و ده در كاخش او را محاصره نمودند و نزديك بدان شد كه او را بگيرند ، پدر جعفر يوسف در حالت فلج در تخت روانى بر آنها ظاهر شد . مردم او را دوست داشتند ، و او با مردم با لطف و مدارا سخن گفت ، مردم از بيمارى كه مبتلا بدان بود ترحم نسبت به او روا داشته به حال او گريستند و براى او گفتند كه پسرش چه به روزگار آنها آورده است و از او خواستند ، فرزند ديگر خود احمد معروف ، به اكحل را بر آنها حاكم سازد و يوسف خواست مردم را پذيرفت و احمد را حكومت داد . يوسف بر فرزند خود جعفر ، از مردم جزيره بيمناك شد ، پس او را با كشتى