شكواى ابدى بميراث برايم گذاشتى و اى ابا نصر از آن لحظه كه مرا بدرود گفتى پيروزى با من بدرود گفت .
در مدتى كه معتمد زندانى بود فضلاى بلاد با نظم و نثر با او مكاتبه كرده و همه روى با او مينمودند و روزگار و اهل زمانه را كه همچو او ( شخصيتى ) را نكوهش ميكردند . از جمله گفته : عبد الجبار ابن ابى بكر بن حمديس است كه به او نامه نوشته و رفتن او را از اشبيليه به اغمات يادآور شده است .
( مولف فاضل چهار بيت از عبد الجبار ، و چهار بيت هم در مدح معتمد از ابن اللبانه شاعر دربار معتمد نقل كرده كه نقل و ترجمهء آن چيزى بر اطلاعات خوانندگان نيافزايد و از نقل و ترجمهء آنها صرف نظر شدم ) چون سپاهيان امير المسلمين ملوك بلاد اندلس از جاى بركند و بلادشان را بگرفت آنان را به بلاد غرب روانه و در آنجا پراكندهشان كرد .
( إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً )
( ترجمه :
هر گاه پادشاهان به روستائى ( شهرى ) وارد شوند آنجا را تباه ساخته و گرامىترين مردم آن را بيچارهترين كسان مينمايند . قرآن مجيد سورهء شريفه 27 آيهء كريمه 34 . م . ) .
امير المسلمين پس از فراغ از كار اشبيليه ، رو به مريه نهاد ، آن ناحيه را مضرب خيام لشكريان خود ساخت . حكمران آنجا محمد بن سعن بن صمادح بود . به پسرش گفت : مادام كه معتمد در اشبيليه است به مرابطين اعتنائى نميكنم ، و همين كه شنيد ملك آنها به تصرف مرابطين درآمده و بر معتمد چه رفته است همان شب از غصه و اندوه درگذشت . چون درگذشت فرزند او الحاجب و خانوادهاش ، در كشتيها نشسته آنچه از اموال و دارائى داشتند باربر كشتيهاى خود نمودند و به بلاد بنى حماد ( در مغرب ) رفتند و با آنها نيكرفتارى كردند .
عمر ابن افطس حكمران بطليموس از كسانى بود كه سير ( سركردهء مرابطين ) را عليه معتمد يارى كرده بود . همين كه اشبيليه فتح شد ، ابن افطس به شهر خود بازگشت