تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
و مرا بكشتن آنان تهديد ميكنى نامه رسان بازگشت و ابن عميد به آنجا وارد شد ، ركن الدوله ، روى از او بپوشاند و گوش به سخنانش نداد . و تهديد به هلاكش كرد و به دو پيامى فرستاد و گفته بود : تو را با آن فاعل . مقصودش عضد الدوله بود . ترك كردم كه هر چه توانيد تلاش كنيد . سپس بر شما بيرون نخواهم آمد مگر با سيصد جمازه كه مردان بر آنها سوار پاشند . آنگاه اگر خواستيد پايدارى كنيد . به خدا سوگند ، شما را نخواهم كشت مگر با نزديكترين كسان شما . ركن الدوله ميگفت : شب همه شب ، من برادرم معز الدوله را در خواب مىبينم كه انگشت بدندان ميگزد و ميگويد : اى برادر آيا چنين بود ضمانتى كه درباره فرزندم كردى كه او را بجاى من پدر باشى ؟ ركن الدوله برادرش - معز الدوله - را بىاندازه دوست داشت زيرا كه او را پرورده بود و بمنزلهء پدر براى ركن - الدوله بود . سپس مردمان وساطت ابن عميد ، نزد ركن الدوله نمودند و بذل مساعى در اين امر نمودند و به ركن الدوله گفتند . ابن عميد تحمل اين نامه كرد كه آن را وسيله‌اى براى خلاصى خود از عضد الدوله قرار دهد و نزد شما بازگردد ، تا هر چه صلاح بدانيد امر كنيد ، پس از آن وساطت ، ركن الدوله اجازهء حضور به ابن عميد داد و او را پذيرفت . ابن عميد تعهد باز گرداندن عضد الدوله به فارس و استقرار بختيار در عراق كرد ، و ركن الدولهء او را نزد عضد الدوله روانه كرد ، ابن عميد چون به عضد الدوله رسيد حقيقت حال را به او تفهيم نمود . عضد الدوله همين كه ، جريان امور را از هر سو عليه خويش نگريست . به اين كار گردن نهاد كه به فارس بازگشته . و بختيار را بكارش برگرداند . پس او را از زندان آزاد نمود و به او خلعت بخشيد . و شرط كرد كه نايب او در عراق باشد و بنامش خطبهء خوانند ، و از جهت ضعف بختيار برادرش ابا اسحاق را فرمانده سپاه كند . عضد الدوله آنچه از بختيار و كسانش گرفته بود . به آنها پس داد . و در شوال اين سال به فارس بازگشت و به ابى الفتح بن عميد وزير پدرش دستور داد كه