تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
گسيل داشت . ابن بقيه در آب ( دجله ) با عساكرى كه عمران بن شاهين بمدد او فرستاده بود ، با سپاه عضد الدوله مصاف داد . و لشكريان عضد الدوله به زشت ترين صورت منهزم گرديدند ، و در همان حال نامه به ركن الدوله دربارهء احوال خويش و وضع و حال بختيار نوشت . ركن الدوله به مرزبان و ديگر حاميان بختيار نامه نوشت و آنان را به بردبارى و ثبات سفارش كرد و آنان را آگاه كرد كه خود براى اخراج عضد الدوله و بازگرداندن بختيار ( بملك خود ) بسوى عراق رهسپار مىشود . كسانى كه پيرامون عضد الدوله بودند . عليه او دستخوش نگرانى شده ، و دشمنانش چون ، مخالفت پدرش را با كارهايش دانستند بر تجرى عليه او افزودند . موادى كه از فارس و دريا ( حوزه خليج فارس م ) به او ميرسيد ، قطع شده ، و جز بغداد چيزى به دستش نماند . و عامه به او طمع ورزيدند و از آنچه مكروه داشت در ديدگاهش قرار گرفت . پس صلاح در آن ديد كه ابى الفتح بن عميد را با نامه‌اى نزد پدرش بفرستد و از ماجرائى كه بر او رفته و پراكندگى اموال و زبونى بختيار در حفظ بلاد آگاهش نمايد و بگويد چنانچه اوضاع اعاده شود ، مملكت و خلافت از ميان آنها خواهد بيرون رفت و كار به پريشانى انجامد . و از او بخواهد كه از يارى بختيار چشم بپوشد و به ابى الفتح گفت : هر گاه آنچه از او خواستى اجابت كرد . آنگاه به او بگو كه من ( عضد الدوله ) سرزمين عراق را براى تو تضمين ميكنم ، و هر سال سى هزار هزار ( سى ميليون ) درهم بسوى تو حمل خواهم نمود و بختيار و و كسانش نزد تو ميفرستم كه آنها را مخير كنى . چنانچه اقامت نزد تو خوش آيند آنهاست . نزد تو بمانند و هر گاه بعضى از بلاد فارس بخواهند ، به آنها تسليم خواهم كرد و گشادگى برايشان فراهم كنم و چنانچه دوستدارى بعراق بيائى و تدبير كار خلافت نمائى . و بختيار را به « رى » روانه كنى و من به فارس برگردم امر امر شماست . عضد الدوله به ابن عميد گفت : هر گاه آنچه گفتم مورد قبول يافت فبها و گر نه به او بگو : اى سرور و پدر . شما امرت و گفته‌ات پذيرفته است و لكن من . بعد از آنچه