عناز ، و ابا عيسى شاذى بن محمد كه در « اسادآباذ » ( اسد آباد ) بود مكاتبه كرد و بهر كدام از آنها گفته بود كه قصد متصرفات هلال كنند و پراكندهاش سازند ابو الفتح به قرميسين رفت و آنجا را متصرف گرديد و ابو عيسى به سابور خواست عزيمت كرد و اقامت گاه هلال بباد غارت گرفت و از آنجا به نهاوند رفته ، در نهاوند ابو بكر بن رافع قرار داشت . هلال ابو عيسى را تعقيب كرد و شمشير ميان ديلميان به كار انداخت و چهار صد تن از آنها را كشت كه نود تن از آنها سركردگان بودند ، و ابن رافع ابو عيسى را تسليم هلال كرد ، هلال او را بخشيد ، و مواخذه از كردههاى او نكرد و با خود بهمراه برد .
بدر به پادشاه بهاء الدوله نوشت از وى طلب يارى كرد ، فخر الملك ابا غالب سپاهى تجهيز كرد و به يارى بدر سوقشان داد . اين لشكريان چون به سابور خواست رسيدند ، در آنجا فرود آمدند . هلال به ابى عيسى شاذى گفت : لشكريان بهاء الدوله فرا رسيد ، رأى تو چيست ؟ ابى عيسى به او گفت : نظر من اينست كه با آنها روبرو نشوى . و بذل طاعت نسبت به بهاء الدوله كنى و او را با مال راضى كنى ، چنانچه پاسخ دلخواه به تو ندادند . بر آنها سخت مگير و از پيش رويشان دور شو زيرا آنها نميتوانند ديرى بپايند و گمان نكن اين سپاه ، از زمرهء آنها هستند كه در نهاوند ديدى آنها را پدرت به ساليان - دراز ذليل كرده بود .
هلال به او گفت : فريبم ميدهى و اندرز نميدهى و ميخواهى از دير پائى پدرم تقويت و من ضعيف بشوم ، و او را كشت . شبانه حركت كرد كه آن سپاه را تحت فشار و در تنگنا قرار دهد و همين كه به آنها رسيد بانك بلند شد . و فخر الملك با سپاه خويش سوار شده و گروهى را نيز براى حفاظت اثقال خود در اردوگاه جاى گذاشت و براى جنگ با هلال آماده شد . همين كه سختى كار بديد ، پشيمان شد ، و دريافت كه ابا عيسى بن شاذى نصيحت گوى او بود و از كشتن او پشيمان گرديد .
سپس به فخر الملك پيام فرستاد و گفت : من براى جنگ و قتال نيامدهام ، بلكه آمدهام كه به شما نزديك باشم و بر فرمان شما گردن نهم . لشكريان از جنگ بازدار كه من وارد به اطاعت شوم .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 323
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٢٣