پدرش سيف الدوله از حلب بدور شد و به بكجور نامه نوشت و به استمالت او پرداخت و بدوستى دعوتش كرد ، و رعايت حقوق رقيت و عبوديت را ياد آور او شد و پيشنهاد كرد كه از رقه تا حمص را به اقطاع به او خواهد داد و بكجور نپذيرفت .
سعد الدوله به والى انطاكيه كه از جانب پادشاه روم در آنجا فرمان روا بود نامه نوشت و از وى طلب يارى كرد و او سپاهى انبوه از روميان بمددكارى سعد الدوله فرستاد و نيز با اعرابى كه در گروه سپاهيان بكجور بودند ، مكاتبه كرد و آنها را به بخشيدن تيول و بخششهاى بسيار ، در ازاء دست برداشتن از مساعدت به بكجور ترغيب كرد . اعراب متمايل به او - سعد الدوله - شدند و به او وعده دادند چون با بكجور بجنگ پردازد ، آنها از پيش او فرار خواهند كرد . همين كه فريقين با هم تلاقى كردند و جنگ و قتال درگير شد و شدت يافت . همين كه مردمان در جنگ بهم درآميختند و گروهى با گروهى ديگر مشغول شدند ، عربها خود باردوگاه بكجور زدند و آن را غارت كردند و سعد الدوله را در امان گذاشتند .
همين كه بكجور وضع را چنان بديد ، چهار صد مرد دلير و رزمنده از بين يارانش برگزيد و تصميم گرفت خود را به توقفگاه سعد الدوله برساند و خود بر او بتازد و اين كار يا به سود او تمام مىشود يا به زيان ( مرگ يك بار ، شيون يك بار ! م . ) يكى از كسانى كه حاضر در گرفتن چنان تصميمى از جانب بكجور بود در آنجا حضور داشت و گريخت و خود را به « لؤلؤ الكبير » رساند و او را آگاه از آن تصميم نمود . لؤلؤ از سعد الدوله خواست كه توقفگاه خويش را با جاى او عوض كند ، سعد الدوله پس از امتناع سرانجام خواهش او را پذيرفت . بكجور و همراهانش حملهور شدند . و پس از قتال شديد كه موجب شگفتى ناظران گرديد و همه آن نبرد را بزرگ يافتند ، خود را بتوقفگاه لؤلؤ رساندند . بكجور لؤلؤ را بديد و گمان كرد سعد الدوله است و خود را روى او انداخت و بر سرش ضربتى زد كه بر زمين افتاد ، در اين هنگام سعد الدوله بجايگاه خود بازگشته يارانش خرسند شدند و روحيهشان قوت گرفت و بكجور را از هر سو احاطه كرده و در قتال دليرى نشان دادند ، بكجور و همهء يارانش روى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٣