تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
با اوصاف كامل بود ، و از صاحب خود ( العزيز ) تمكين بنمود . چون بيمار شد . العزيز صاحب مصر به عيادت او رفت و به او گفت : دوست داشتم كه فروخته ميشدى ( زنده ميماندى ) و من تو را به ملك خويش خريدارى مىكردم آيا نيازى كه تو را خشنود سازد از من ميخواهى ؟ ابو الفرج بگريست . و دست العزيز را بوسيد و بر ديدگان خود نهاد و گفت : آنچه كه به شخص من اختصاص دارد ، شما از من رعايت كننده‌تر به حق من در ما ترك من هستى كه چيزى دربارهء آن وصيت كنم و ليكن آنچه بستگى بدولت و مملكت دارد . حمدانيان را تا بمسالمت رفتار مىكند ، با آنها مساعدت داشته و با خوشخوئى آنها را راضى كن و چنانچه به « مفرج » دست يافتى بر او ابقاء مكن . همين كه او درگذشت . العزيز ، اندوهناك شد . و در تشييع جنازهء او حضور پيدا كرد . و بر او نماز گزارد . و نعش او را با دست خود در لحد جاى داد و در كاخ خود او . و چند روز دواوين ( ادارات دولتى . ) تعطيل بود . بعد از او ، العزيز ابا عبد اللّه موصلى را بوزارت منصوب كرد . ديرى نپائيد كه او را كنار گذاشت و عيسى بن نسطورس نصرانى را بوزارت منصوب نمود . اين شخص به نصارى گرايش داشت ، و حكومتشان داد ، و در شام شخص يهودى كه وى را « منشا » ميگفتند بنمايندگى خود تعيين نمود او هم با يهوديها همان كارها كرد كه عيسى بن نسطورس با نصارى ، و بر مسلمانان گرانبارى عظيم بود . در ربيع الاول اين سال ، شريف ابو احمد پدر الرضى به نقابت علويان ، و متصدى مظالم و امارت حج منصوب گرديد و ابو عبد اللّه احمد بن محمد بن عبد اللّه علوى به نيابت نقيب ابى احمد موسوى امير الحاج بود و با مردم حج گذارد . هم در اين سال ابو بكر محمد بن عبد الرحمن فقيه حنفى بدرود زندگى گفت ، تولدش بسال سيصد و بيست بود . و در اين سال . عبد إله محمد بن عبد البر نمرى پدر امام ابى عمر بن عبد البر ، در اندلس درگذشت .