تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
بتعقيب مهدى شتاب كرد تا به او رسيد و او را گرفت و در يك باغ توقيف كرد و چون وقت ناهار رسيد او را احضار بتناول طعام تكليف كرد او گفت : من روزه هستم . نوشرى نسبت به او تعطف و تلطف كرد و گفت : اگر حقيقت را به من بگويى من ترا آزاد خواهم كرد مهدى شروع كرد بنصيحت دادن و او را از حساب و عقاب ترسانيدن بحديكه نوشرى سخت ترسيد و او را آزاد كرد و خواست عده با او همراه كند كه او را به مقصد برسانند او گفت : حاجت به آنها نيست و براى نوشرى دعا كرد . گفته شد در خفا به او مال داد ( مهدى بنوشرى رشوه داد ) كه او را آزاد كرد ، دوستان نوشرى به او سرزنش و ملامت كردند بحديكه پشيمان شد كه چرا او را رها كرده خواست لشكر بدنبال او بفرستد كه او را باز گرداند و چون مهدى بياران خود رسيد ديد كه فرزندش ابو القاسم سگ شكارى خود را گم كرده و براى آن حيوان مىگريست مهدى دانست كه آن سگ در باغ مانده بود خود با يكى از غلامان بازگشت و سگ را پيدا كرد و برد . نوشرى ديد كه او برگشت علت را پرسيد به او گفتند چنين و چنان باتباع خود گفت خداوند شما را زشت بدارد كه ميخواستيد مرا بكشتن او وادار كنيد اگر او بىگناه نبود و داعيه نداشت هرگز باز نمىگشت و با شتاب مراحل را مىنورديد و خود را دور و مستور مىكرد براى پيدا كردن يك سگ برنمىگشت . مهدى بفرار كوشيد عدهء از دزدان او را در محل « طاحونه » لخت كردند . كالا و مال و كتابهاى او را ربودند . كتابها نزد او بسيار گرانبها و عزيز و نفيس بود زيرا از پدر و جد او رسيده بود . براى او سخت ناگوار آمد . گويند بعد از آن چون فرزندش ابو القاسم براى نخستين بار براى فتح مصر رهسپار شد آن كتابها را بدست آورد . پس از آن مهدى و فرزند او به شهر طرابلس رسيدند و در آنجا بازرگانانى كه همراه او بودند از او جدا و متفرق شدند . ابو العباس برادر ابو عبد اللّه شيعى همراه او بود او را پيشاپيش به شهر « قيروان » فرستاد و دستور داد با بعضى از چيزها كه همراه