داشت بكتامه برود و چون ابو العباس بقيروان رسيد ديد كه خبر ورود مهدى قبل از رسيدن بزيادة اللّه ( والى افريقا ) رسيده بود معلوم شد كه مهدى در طرابلس مانده ابو العباس يكى از ملازمان اوست او را گرفتند و بازپرسى كردند او انكار كرد و گفت : من يك بازرگان هستم كه در عرض در قافله او بودم امير او را بزندان افكند .
مهدى شنيد راه « قسطيله » را گرفت زياده اللّه به عامل خود در طرابلس نامه نوشت كه مهدى را باز دارد . مهدى هم عامل را ديده و به او هديه داده بود . عامل بزيادة اللّه نوشت كه او رفته و دستش به او نمىرسد چون مهدى به محل « قسطيله » رسيد از رفتن نزد ابو عبد اللّه شيعى خوددارى كرد زيرا دانست اگر برود مسلم خواهد شد كه او داعيه دارد و ابو العباس را خواهند كشت ناگزير راه « سلجماسه » را گرفت . چون از قسطيله رفت نمايندگان ( ابو عبد اللّه ) رسيدند و در پيدا كردن او كوشيدند و او را نديدند او هم مدتى در سلجماسة » اقامت كرد و جواسيس به او احاطه كرده بودند حاكم « سلجماسه » مردى بنام يسع بن مدرار بود مهدى به او هديه داد و نزد وى تقرب يافت و او را دوست داشت . زيادة اللّه براى آن عامل نامه فرستاد كه اين مرد همان است كه ابو عبد اللّه شيعى براى او دعوت و تبليغ مىكند و بايد او را بگيرى . او هم مهدى را گرفت و بزندان سپرد و او در زندان ماند تا آنكه ابو عبد اللّه شيعى ( پس از غلبه بر افريقا ) رسيد و او را آزاد كرد .
( با اينكه مؤلف در آغاز شرح حال دولت علوى فاطمى خود را از طعن در نسب علويان مبرى دانسته و آنچه وارد كرده فقط براى حفظ تاريخ است كه چگونه در نسب آنها طعن كردهاند آن هم از طرف يك علوى كه عبيد اللّه را يهودى زاده دانسته و اين نهايت ظلم و بىشرمى است كه ابو القاسم ابيض علوى يك افسانه سست را جعل و عبيد اللّه را يهودى و فرزند زن حسين قداح بداند . مسلم است چون كار فاطميان بالا گرفته و مالك قسمتى از ممالك اسلامى شدند و حتى قدرت و نفوذ آنها ببغداد رسيده و بر مركز خلافت بنى العباس مسلط شده بودند و حمايت حرمين را بر عهده گرفتند بنى العباس از بيم انقراض خود بدست آنها آن نسب را بدست ابو القاسم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 100
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٠