انديشه و تدبير بود چون خبر مرگ حلوانى و ابو سفيان بابن حوشب رسيد بابو عبد اللّه ( مذكور ) گفت : سرزمين كتامه را در مغرب حلوانى و ابو سفيان شخم زدند و آماده كردند و هر دو مردند تو شتاب كن و آن زمين را به كار كه كاملا مهيا شده است .
ابو عبد اللّه ( اول ) سوى مكه رفت و ابن حوشب به او مال داد و عبد اللّه بن ابى ملاحف را همراه او فرستاد . چون ابو عبد اللّه وارد مكه شد بجستجوى حجاج كتامه پرداخت آنها را ديد و شناخت ولى قصد خود را از آنها مكتوم و نزديك آنها اقامت كرد . او مىشنيد كه آنها در فضائل خاندان پيغمبر گفتگو مىكردند او از آن گفتگو خرسند شد و خود احاديث ديگر در فضائل اهل بيت نبوت بيان كرد . چون خواست برخيزد و برود آنها از او درخواست كردند كه به آنها اجازه دهد بديدار او مبادرت و بسخن و دانش او تمتع كنند . به آنها اجازه داد و پس از گفتگو از او پرسيدند كه قصد او كجا خواهد بود ؟ گفت : ميخواهم بمصر بروم آنها از اينكه ( تا مسافتى ) همسفر او خواهند بود بسيار خرسند و خشنود شدند . يكى از بزرگان كتامه مردى بنام حريث جميلى در مكه بود .
ديگرى هم در آنجا مىزيست كه نامش موسى بن مكاد بود همه با اهالى كتامه رهسپار شدند و ابو عبد اللّه شيعى خبر قصد و مقصد خود را از آنها مكتوم مىداشت او در عرض راه بزهد و تقوى و عبادت تظاهر مىكرد . آنها هم بر ايمان و عقيده خود نسبت به او افزودند و بخدمتش كمر بستند . او از وضع كشور آنها تحقيق مىكرد . از حال و عدهء قبايل و طاعت آنان نسبت بسلطان ( خليفه عباسى ) مىپرسيد . آنها مىگفتند :
ما هرگز مطيع او نخواهيم بود ميان ما و او ( نماينده و والى او در مصر ) ده روز راه است . او پرسيد آيا شما سلاح داريد و آن را حمل مىكنيد ؟ گفتند : كار ما حمل سلاح است .
او اندك اندك بر احوال و اوضاع آنان آگاه مىشد تا آنكه وارد مصر شدند .
چون به آنها وداع كرد پرسيدند : براى چه بمصر مىروى ؟ پاسخ داد براى تعليم علم . گفتند : اگر مقصود اين باشد مملكت ما براى پذيرفتن علم تو بيشتر استعداد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٣