حاجب گفت : آرى . حامد گفت : خداوند مرا خوشرو و نيك خو آفريده چگونه به روى مردم ترشروئى و بدخوئى كنم آن هم براى مقام وزارت ! او را نزد مقتدر بىلياقت و نادان خواندند كه قادر بر اداره امور وزارت نخواهد بود . مقتدر دستور داد على بن عيسى را آزاد كنند كه در زندان بود به او اختيار داد كه ديوان را اداره كند و ظاهرا مانند يك نائب و جانشين از طرف حامد باشد . على بن عيسى در آغاز كار بحامد مراجعه و با او گفتگو مىكرد ولى بعد خود در اداره شئون مستبد شد . براى حامد جز عنوان وزارت چيزى نماند و تمام كارها بدست على بن عيسى افتاد بحديكه گفته شد ( شعر )
هذا وزير بلاد سواد * و ذا سواد بلا وزير
يعنى - اين يكى وزير بىسواد است و آن ديگر وزير نيست ولى باسواد است .
پس از آن حامد ابن فرات را براى بازجوئى و بازپرسى احضار كرد و كار بازپرسى او را بعلى بن احمد ماذرائى واگذار نمود تا آنكه اموال او را معلوم و معين كند . او نتوانست دليلى براى داشتن مال بدست آرد . چون او عاجز شد حامد شخصا ابن فرات را احضار كرد و دشنام داد و زشت گفت و مشت و لگد زد كه حامد سفيه و سبك مغز و نادان بود ابن فرات به او گفت . اينجا بساط سلطنت و دربار مملكت است . اينجا خرمن نيست كه تو به وضع آن آشنا باشى و با پا بخرمن - كوبى مبادرت كنى . غله نيست كه براى پيمانه و وزن آن بزد و خورد بپردازى و من برزگر نيستم كه به من دشنام بدهى آنگاه رو بشفيع لؤلؤى ( خادم ) كرد و گفت :
بامير المؤمنين از طرف من بگو : من از حامد دو هزار هزار ( دو مليون ) دينار ( زر ) مطالبه و او را بپرداخت آن مبلغ ملزم كردم و سخت گرفتم او باحراز مقام وزارت كوشيد كه آن مبلغ را پامال كند او لياقت اين مقام را ندارد ميخواهد بواسطه اين مقام مبلغ مذكور را ندهد و مانند آن را بر دارائى خود بيفزايد . حامد كه آن سخن را شنيد برآشفت و ناسزا گفت . مقتدر آگاه شد و فرستاد ابن فرات را باز بزندان برگردانيد . على بن عيسى و نصر حاجب هر دو بحامد گفتند : تو بر ما و بر ما و بر