را احساس كرد بدنبال كردن آن پليد كوشيد كه اتباع او پيش رفتند و او را پى كردند .
موفق بانتهاى رود ابو الخصيب رسيد ناگاه يكى آمد و مژده كشته شدن آن پليد را داد . كف دست او را هم بريده نشان مىداد . ديگرى هم رسيد و مژده با كف ديگر داد . پس از آن غلامى از سپاه لؤلؤ دوان دوان رسيد و سر آن پليد را نزد موفق نهاد .
موفق سر را نزديك و جماعتى را احضار كرد كه او را شناختند آنها از پناهندگان و تسليمشدگان بودند كه گواهى دادند كه آن سر ، سر آن پليد است . موفق بر زمين افتاد و سجده كرد . مردم هم سجده كردند . موفق دستور داد آن سر را بر نيزه نصب كنند . مردم نگاه كردند و او را شناختند . غوغا با حمد و ثنا و شكر و دعا بر پا شد .
مهلبى با آن پليد همراه بود كه چون به او احاطه شد مهلبى سوى رود امير گريخت و خود را در آب انداخت كه خواست نجات يابد . انكلاى قبل از گرفتارى از پدر خود جدا شد و سوى ديارى رهسپار شده بود .
موفق از ميدان جنگ بازگشت در حالى كه سر آن پليد و سليمان و ياران او همراه بودند .
عدهء بسيارى از زنگيان نزد موفق رفتند و امان خواستند و مهلبى و اتباع آنها را كشت كرد . كه با جمعى از سران سپاه جدا شده بودند . موفق بجنگ آنها لشكر فرستاد و دستور داد كه سخت بر آنها بگيرند و محاصره كنند چون آنها دانستند كه نجات نخواهند يافت تسليم شدند موفق بر آنها پيروز شد . عده آنان پنج هزار تن بود . دستور داد كه مهلبى و انكلاى را بند كنند . يكى از گريختگان قرطاس رومى بود كه سينه موفق را در جنگ هدف نمود .
او سوى رامهرمز گريخت . مردى او را شناخت و به حاكم شهر خبر داد او را گرفت و نزد موفق فرستاد . ابو العباس او را كشت . در مويه زنگى هم امان خواست و تسليم ابو احمد ( موفق ) شد . در مويه يكى از دليران و پهلوانان زنگ بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٤