هم به زبان برانم . سفاح بر منصور اصرار كرد كه ابن هبيره را بكشد و منصور عذر مىآورد و نامه مينوشت تا آنكه سفاح به او نوشت به خدا سوگند بايد او را بكشى و گر نه كسانى را خواهم فرستاد كه او را از حجره تو بيرون بكشند و بكشند . منصور تصميم گرفت كه او را بكشد . نخست خازم بن خزيمه ( جد اعلاى امير اسد الله علم خزيمه ) و هيثم بن شعبه بن ظهير را فرستاد و به آنها دستور داد كه بيت المال را ضبط و مهر كنند .
پس از آن با عيان و سالاران ابن هبيره اعم از قيسيها و مضريها پيغام داد كه حاضر شوند محمد بن نباتة و حوثره با عده بيست و دو تن حاضر شدند سلام بن سليم برخاست و گفت : ابن نباتة كدام است و حوثره كجاست هر دو داخل شدند . ابو جعفر عثمان بن نهيك و عده ديگر كه صد تن بودند در يك حجره پنهان كرده بود كه آن حجره پس نشيمن او بود . شمشير هر دو را گرفتند و كتف هر دو را بستند . بعد از آن دو مرد ديگر از سالاران را خواند و باز چنين كرد و دو به دو همه را دستگير و بند نمودند .
بعضى از آنها گفتند : شما بما عهد خداوند را داديد و اكنون عهد شكنى و خيانت مىكنيد ؟ ما اميدواريم كه خداوند شما را دچار كند . ابن نباتة ريش خود را گرفت و حركت زشت بريش خود كرد و گفت : من انگار اين كار را پيش بينى مىكردم و به چشم خود مىديدم .
خازم و هيثم بن شعبه با عده صد تن نزد ابن هبيره رفتند و گفتند : آمدهايم مال را تحويل بگيريم . او بحاجب خود گفت : گنجها را به آنها نشان بده . در هر كنجى يك نگهبان گماشتند و باز نزد او رفتند . فرزندش داود در آنجا بود جمعى از غلامان و موالى به او احاطه كرده بودند . كودك خردسالش را در آغوش داشت . چون به او نزديك شدند حاجب او برخاست و جلو آنها را گرفت . هيثم بن شعبه بر گردنش شمشير زد و او را انداخت داود فرزندش نبرد و دفاع كرد . رو به پدر كرد و پدر فرزند خردسالش را دور كرد و گفت : اين كودك را حفظ كنيد آنگاه خود سجده كرد و در حال سجده كشته شد . سر او و سايرين را بريدند و نزد ابو جعفر بردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٥