تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
بعد از اينكه مغز سر را بيرون كشيد ؟ چه باعث مىشود كه من شما را زنده بدارم . گفت : ( دختر مروان ) عفو تو شامل حال ما باشد . گفت : اگر چنين باشد كه آرى ( عفو مىكنم ) و اگر بخواهى ترا همسر فرزندم فضل خواهم كرد . گفت : كدام عزت و سربلندى از اين بهتر و بيشتر است ( كه زن فضل باشم ) ولى ميخواهم ما را بحران روانه كنى . او آنها را بحران فرستاد . چون بحران وارد شدند و خانه‌هاى مروان را ( ويران ) ديدند گريستند و ضجه و زارى كردند . گفته شده : بكير بن ماهان با اتباع خود در كنار دجله نشسته بود و آن قبل از نيل و پايان كار مروان بود . عامر بن بر آنها گذشت او عامر را نمىشناخت . عامر بر كنار رود رفت آب برداشت و برگشت . بكير او را نزد خود خواند و پرسيد نام تو چيست اى جوان ؟ گفت : عامر بن اسماعيل بن حارث . گفت : كاش از بنى مسليه مىبودى گفت : از آنها هستم . بكير گفت : به خدا قسم تو مروان را خواهى كشت . اين سخن به او قوت قلب داد كه بقتل مروان طمع كرد . ( و او را كشت . فرمانده عده قاتلين او بود ) . هنگامى كه مروان كشته شد سن او بالغ بر شصت و دو سال بود گفته شده : شصت و نه بوده خلافت او از تاريخ بيعت تا هنگام قتل پنجاه سال و ده ماه و شانزده روز بود : كنيه او ابو عبد الملك بود . مادرش ( كنيز فرزنددار ) بود . اول كنيز ابراهيم بن اشتر ( مالك ) بود محمد بن مروان پس از قتل ابراهيم او را گرفت كه مروان را زائيد . بدين سبب عبد اللّه بن عياش مشرف ( طبرى منتوف و بايد صحيح باشد ) بسفاح گفت : خدا را سپاس كه عوض خر جزيره ( حمار لقب مروان بود ) و فرزند كنيز نخع ( قبيله اشتر ) بما پسر عم پيغمبر را داد كه زاده عبد المطلب است . مروان لقب حمار داده بودند . او را جعدى هم مىگفتند زيرا او مذهب خود را از جعد بن درهم آموخته بود كه او ( جعد ) قائل بخلق قرآن بود ( اين عقيده در زمان مأمون شايع و مسبب فتنه گرديد ) . جعد قائل به قضا و قدر بود گفته شده كه او زنديق بوده . ميمون بن مهران او را نصيحت كرد او گفت : شاه قباد ( كه دين مزدك