به كار بردند . از گرفتاران وضع مروان را پرسيدند . آنها امان خواستند و جاى اختفاى او را نشان دادند . به قصد مروان رفتند او در يك كليسا در بوصير پنهان شده بود .
شبانه به او رسيدند . عدهء ابو عون كم بود . عامر بانها گفت : اگر روز روشن شود و دشمن كمى عده ما را ببيند ما را هلاك خواهد كرد كه يك تن از ما زنده نخواهد ماند او ( عامر ) غلاف شمشير خود را شكست . اتباع او هم همه غلاف شمشيرها را شكستند و بر اتباع مروان حمله كردند . آنها منهزم شدند مردى بر مروان حمله كرد و نيزه را بتن او فرو برد در حالى كه ندانسته بود كه او مروان است . يكى فرياد زد :
امير المؤمنين از پا افتاد ( از اتباع مروان بود كه فرياد زد ) . به او احاطه كردند . يكى از اهل كوفه كه انار فروش بود سبقت كرد و سرش را بريد . عامر سر را گرفت و نزد ابو عون فرستاد . ابو عون هم سر را نزد صالح ( عم خليفه ) فرستاد . صالح دستور داد زبان ( مروان ) را قطع كنند . زبانش را بريدند . در آنجا گربه بود كه پاره زبان را گرفت ( و خورد ) .
صالح گفت : روزگار بما عبرت و عجايب بسيار نشان مىدهد . اين زبان مروان است كه به دهان گربه رسيده شاعر گفت :
قد فتح الله مصر عنوة لكم * و اهلك الفاجر الجعده إذ ظلما
خلاك مقوله هريجرره * و كان ربد من ذى الكفر منتقما
يعنى : خداوند مصر را براى شما گشود . فاجر جعدى ( مروان ) كه ستم كرده بود هلاك نمود گربه زبانش را كشيد و جويد . خداوند از كفار انتقام كشيد .
( خداوند انتقام كشى بوده ) .
صالح آن سر را نزد ابو العباس سفاح فرستاد . تاريخ قتل او در بيست و هشتم ماه ذى الحجه بود . صالح هم بشام برگشت و ابو عون را در مصر گذاشت . اسلحه و اموال و بنده و برده و گرفتاران را به او سپرد . چون سر مروان نزد سفاح برده شد او در كوفه بود . سر را ديد و بر زمين سجده كرد پس از سجده سر خود را بلند كرد و گفت : خدا را سپاس كه مرا بر تو غالب و پيروز فرمود ، نگذاشت انتقام و خونخواهى من از تو و از