بكشد . او گفت : اى امير المؤمنين خوب است كه با اعمام خود مشورت كنى و گفته هرثمه چه شده ( كه بدان عمل نمىشود ) و آن اين است :
نزور امرأ لا يخفض القوم سره * و لا ينتجى الاذنين عما يحاول
اذا ما اتى شيئا مضى كالذى اتى * و ان قال انى فاعل فهو فاعل
يعنى ما به زيارت و ديدار كسى مىرويم ( خود را نسبت بمنصور گويد ) كه مردم راز او را آشكار و خوار نمىكنند . دو گوش فرمان نيوش از آنچه او دستور مىدهد گزيرى ندارد . ( امر او مطاع است ) .
اگر چيزى را بخواهد انجام دهد همان گونه كه تصميم مىگيرد انجامپذير مىشود و همانطور كه آمده باز مىرود و هر چه بگويد مىكنم مىكند ( كنايه از عزم و حزم و تصميم منصور ) منصور گفت : اى مرد برو به خدا سوگند جز من و تو كسى هدف و دچار نمىشود قصد آنها من و تست . يا من بايد بروم يا تو . آنگاه سپاه را با او همراه كرد .
منصور بعد از فرستادن عيسى گفت : من باكى ندارم كه يكى از دو نفر كشته شوند ( ميخواست از برادر زاده و وليعهد خود آسوده شود چنان كه شد ) . محمد بن ابى العباس سفاح ( برادرزاده خود ) را همراه او روانه كرد . همچنين كثير بن حصين عبدى و ابن قحطبه و هزار مرد و ديگران را به او فرستاد . چون با او وداع كرد گفت :
اى عيسى من ترا براى اين مىفرستم آنگاه بقلب خود اشاره كرد ( مقصود اهل مدينه قوم و قلب او هستند ) اگر تو بر آن مرد ( محمد ) پيروز شدى شمشير در نيام بگذار و امان بده و اگر پنهان شود تو همه را ضامن و مسئول گرفتن او كن زيرا آنها بر مواضع گريز و اختفاى او آگاهند . هر كه از آل ابى طالب بملاقات تو آيد نام او را براى من بنويس و هر كه نيايد اموال او را مصادره كن . جعفر الصادق غيبت كرد و پنهان شد . او هم اموال او را گرفت . چون منصور ( بعد از واقعه ) بمدينه رفت جعفر درباره پس دادن اموال خود با او گفتگو كرد . منصور گفت : آن مال را مهدى شمار بود ( محمد را مهدى مىگفتند ) چون عيسى ( در لشكر كشى ) به محل « فيد » رسيد .