من بيرون رفتم كه علت بيم او را بدانم پرچمها و علامتهاى سياه را ديدم ( شعار بنى العباس ) . رعب و خوف بر آن قريه هجوم آورد . برادر كوچكى داشتم به من گفت :
زينهار زينهار اينك درفشهاى سياه رسيده بايد بگريزى و نجات بيابى . من هم مقدارى دينار ( زر ) برداشتم و برادر خود را همراه بردم به خواهرهاى خود گفتم مقصد من فلان جاست شما بعد از من غلام مرا سوى من روانه كنيد . من رفتم و ديدم كه سواران قريه را محاصره مىكردند . مرا جستجو كردند و نيافتند . من نزد يكى از آشنايان خود رفتم و به او گفتم چند رأس چهار پا براى من بخرد و توشه و اسباب سفر فراهم كند . او غلامى داشت كه خبر پناهندگى مرا به حاكم داد . حاكم خيلى بطلب من فرستاد ما هم پياده از آن محل گريختم . سواران ما را ديدند و دنبال كردند . ما شتاب كرديم و بيك باغ رفتيم كه در كنار فرات بود سواران رسيدند و ما خود را به آب انداختيم من و برادر سيزده ساله خود هر دو شنا كرديم سواران بما امان دادند برادرم كه شناخته شده بود با امان نزد آنان برگشت و من شنا را ادامه دادم تا آن طرف فرات عبور كردم . آنها برادرم را كشتند و من قتل او را به چشم مىديدم سخت محزون و ماتم زده شدم . راه خود را گرفتم و رفتم تا بيك جنگل انبوه رسيدم در آنجا پنهان شدم تا از پيدا كردن من نااميد شدند . من سير و سفر خود را ادامه دادم تا بافريقا رسيدم .
بعد از آن خواهرش « ام الاصبغ » غلام او بدر را بدنبال او فرستاد و زر و گوهر به او داد كه صرف اصلاح حال خود كند . چون بافريقا رسيد عبدالرحمن بن حبيب بن ابى عبيده فهرى بطلب و تعقيب او كوشيد . او پدر يوسف امير اندلس بود . عبدالرحمن كه والى افريقا بود تعقيب وى را ادامه داد او گريخت و بقبيله مكناسه كه از قبايل بربر بود پناه برد . در آنجا دچار سختىها شد كه شرح آن بدراز مىكشد از آنجا گريخت و بقبيله نفزاوه پناه برد كه مادرش از آنجا بود و آنها دائيهاى او بودند بدر غلام او همراه او بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 128
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٨