گفته شده او نزد قومى از قبيلهء « زناته » رفت آنها درباره او نيكى كردند و پناهش دادند تا مطمئن شد و آرام گرفت . آنگاه شروع كرد كه با بنى اميه كه در اندلس زيست مىكردند مكاتبه كند و ورود خود را اطلاع دهد و آنها را بمتابعت خود دعوت نمايد . بدر غلام خود را هم نزد آنها فرستاد در آن هنگام ، امير اندلس يوسف بن عبد الرحمن فهرى بود .
بدر ( غلام او ) نزد آنها رفت و خبر داد آنها هم دعوت او را اجابت كردند و يك كشتى براى آوردن او فرستادند كه در آن كشتى ثمامة بن علقمه و وهب بن اصفر و شاكر بن ابى السمط بودند آنها نزد او رفتند و اطاعت خود را به او ابلاغ نمودند و او را همراه خود باندلس بردند . كشتى در تاريخ ماه ربيع الاول سنه صد و سى و هشت در « منكب » لنگر انداخت . گروهى از سالاران « اشبيليه » نزد او رفته سر سپردند .
يمانيها هم كه نسبت بصميل و يوسف فهرى كينه داشتند به او گرويدند . از آنجا بسرزمين « ريه » رفت و اهالى محل كه حاكم آنها عيسى بن مساور بود با او بيعت كردند پس از آن به محل « شذونه » رفت و غياث بن علقمه لخمى با او بيعت كرد بعد به محل « موزور » رفت ابراهيم بن شجره حاكم محل با او بيعت كرد . سپس راه « اشبيليه » را گرفت و ابو الصباح يحيى بن يحيى با او بيعت كرد . خبر او به گوش يوسف رسيد يوسف در پيرامون قرطبه غائب ( و غافل ) بود . چون عبدالرحمن بقرطبه رسيد با يوسف مكاتبه كرد كه صلح كنند مدت دو روز با خدعه صلح را عقب انداخت يك روز از آن دو روز عرفه بود هيچ يك از ياران يوسف شك نداشت كه صلح منعقد شده . يوسف روز عيد اضحى طعامى آماده كرد كه مردم تناول كنند و خود را آسوده و آرام بود .
عبدالرحمن هم سواران خود را آماده و مرتب كرده بود . لشكر عبدالرحمن شبانه از رود گذشت و شب عيد قربان جنگ را آغاز كرد . طرفين متحارب پايدارى كردند تا بامداد . عبدالرحمن بر استر سوار شد تا مردم تصور نكنند او خواهد گريخت ( كندرو ) چون او را بدان حال ديدند دلير شدند و خود را بثبات وادار نمودند .
زودتر بقتل اتباع يوسف دست دراز كردند و او تن بفرار داد . صميل ( نواده شمر )
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٩