ابو اسحاق از پاسخ خوددارى كرد و به چپ و راست نظر افكند كه از ابو مسلم سخت بيمناك بود . منصور به او گفت : هر چه ميخواهى بگو كه خداوند آن تبه كار فاسق را كشت دستور داد كه نعش او را حاضر كنند . چون مرده را ديد بر زمين افتاد و سجده كرد و سجده را طول داد و چون سر برداشت گفت : الحمد لله كه خداوند بوجود تو به من امان داد . به خدا سوگند من يك روز از او ايمن نبودم . هر روز كه نزد او مىرفتم اول وصيت مىكردم . كفن هم مىپوشيدم و پيكر خود را كافور مىماليدم ( حنوط ) سپس جامه خود را برداشت و كفن نو را كه زير جامه پوشيده بود بمنصور نشان داد . چون ابو جعفر وضع او را ديد بر او شفقت و ترحم نمود و به او گفت : طاعت خليفه را بپذير و خداوند را شكر كن كه ترا از آن فاسق آسوده نمود سپس به او گفت : اين جماعت ( سپاه ) را پراكنده و از اينجا بران .
پس از قتل ابو مسلم منصور به مالك ابى نصر بن هيثم از قول ابو مسلم نامه جعل بخاتم ابو مسلم مهر كرد و فرستاد كه خانواده و اموال او را حمل و همراه خود آورد ( بمدائن ) . چون مالك ديد كه خاتم كاملا مهر و مطيع شده دانست كه ابو مسلم آن نامه را ننوشته . ( بر حسب دستور قبلى كه به او داده بود شرح آن گذشت ) گفت : كار خود را كردند . آنگاه راه همدان را به قصد خراسان گرفت و بار و مال و بازمانده ابو مسلم را با خود كشيد . منصور به مالك نوشت كه تو فرماندار شهر « زور » هستى . بزهير بن تركى فرماندار همدان هم نوشت اگر مالك ابو نصر بهمدان برسد او را باز بدار و به زندان بسپار . نامه كه بزهير نوشته شده بود زودتر رسيد ( تا نامه مالك ) در آن هنگام مالك ابو نصر در همدان بود . زهير به مالك گفت : من براى تو طعام پخته و تهيه كردهام اگر بخواهى مرا گرامى بدارى به خانه من فرودآ . چون به خانه وى رفت زهير او را بازداشت . در آن هنگام فرماندار منصور به مالك رسيد كه فرماندار « شهر زرو » باشد .
زهير چون هوا خواه مالك بود او را آزاد نمود او هم از آنجا خارج شد . روز بعد دستور قتل مالك بزهير رسيد . زهير گفت : چون فرمان حكومت مالك ابو نصر صادر شد من او را رها كردم . مالك هم نزد منصور رفت . منصور به او گفت : تو ابو مسلم را برفتن
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٢