تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
چون ابو مسلم كشته شد ابو الجهم بر منصور وارد شد نعش ابو مسلم را ديد . گفت آيا مىخواهى مردم ( سپاه ابو مسلم ) را پراكنده كنم و برگردانم . گفت : آرى . ابو الجهم ( تظاهر كرد ) بستر و اسباب را از يك محل سر پوشيده ( رواق ) به محل ديگر حمل كرد ( مثل اينكه ابو مسلم بعد از ناهار خواهد خوابيد ) آنگاه بيرون رفت و گفت : برويد و برگرديد كه امير ( ابو مسلم ) ميخواهد بعد از ظهر بخوابد ( خواب قيلوله ) نزد امير المؤمنين . آنها هم ديدند بستر و اسباب جابجا حمل مىشود گمان بردند كه او راست مىگويد . پراكنده شدند و رفتند . منصور دستور داد به آنها جائزه و انعام داده شود . ابو اسحاق را صد هزار ( درهم ) داد . عيسى بن موسى پس از كشتن ابو مسلم بر منصور وارد شد و پرسيد : اى امير المؤمنين ابو مسلم كجاست همين جا بود ( و اكنون نيست ) گفت : اينجا بود . عيسى گفت : تو بر وفادارى و فداكارى و فرمانبردارى او آگاه شدى ( يقين كردى ) و نيز ابراهيم امام به او معتقد بود و اعتماد داشت . منصور گفت : اى احمق به خدا قسم من روى زمين كسى را نمىشناسم كه نسبت به تو بدترين دشمن بدخواه باشد . اكنون بنگر كه او را در بستر پيچيده ( كشته ) شده . عيسى گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. عيسى به او عقيده و ايمان داشت . منصور به او گفت : خداوند قلب ترا از جاى خود بكند ( اصطلاح است ) كه تقريبا ( خون كند ) . آيا تو ( كه وليعهد هستى ) با بودن ابو مسلم داراى قوه و قدرت بودى و ميتوانستى امر و نهى كنى ؟ پس از آن منصور جعفر بن حنظله را نزد خود خواند و پرسيد : درباره ابو مسلم چه عقيده دارى ؟ گفت اى امير المؤمنين اگر يك موى سر از او كندى و كم كردى بايد بكشى و باز بكشى . گفت : خداوند به تو توفيق دهد . چون نگاه كرد و ديد كشته ابو مسلم در كنار است گفت : اى امير المؤمنين امروز را نخستين روز خلافت خود بدان . بعد از آن منصور ابو اسحاق را احضار كرد . گفت : تو كسى بودى كه ابو مسلم دشمن خدا را از آمدن منع و برفتن خراسان تشويق مىكرد ؟ گفت : ( مقصود راوى )