نشان بده . ابو مسلم كشيد و به او تحويل داد . منصور آن را گرفت و زير بستر خود نهاد . ( بايد گرانبها باشد ) سپس آغاز كلمه و عتاب نمود . به او گفت : به من بگو آن نامه كه در موضوع موات ( فقهى ) بسفاح نوشته بودى چه بود ؟ آيا تو مىخواستى بما دين را بياموزى ؟ گفت من گمان كرده بودم كه بملت موات روا نباشد چون نامه او رسيد دانستم كه او ( سفاح ) و خاندان او معدن علم هستند .
گفت : به من بگو چرا در راه مكه تو نسبت به من پيش افتادى ؟ گفت : من نخواستم كه هر دو ( قافله ) بر آب جمع و وارد شويم كه بمردم زيان و آسيب برسانيم . من پيش افتادم كه ارفاق كنم . گفت : تو در عرض راه كه پيش افتاده بودى بمشاورين خود گفته بودى كه ما مىرويم و نظر و عقيده خود را پس از مرگ سفاح ابراز خواهيم كرد ( درباره خلافت ) . آنگاه توقف نكردى تا من برسم يا اينكه خود برگردى و مرا ملاقات كنى . گفت : علت همان بود كه به تو گفتم . ( نخواستم موجب زيان و آسيب مردم گردم ) . با خود گفته بودم كه ما وارد كوفه مىشويم و نسبت به تو مخالفتى پيش نخواهد آمد . گفت : كنيز عبد اللّه ( بن على ) ( همخوابه و همسر ) تو او را ربودى .
گفت : من او را حفظ كردم و نگهبان براى وى معين نمودم . گفت : مخالفت و عناد تو و راه خراسان گرفتن تو چه بود ؟ گفت : ترسيدم كه تو نسبت به من بدگمان شده باشى با خود گفتم بخراسان مىروم و به تو نامه مىنويسم و عذر بخواهم تا ترا دلخوش و خشنود كنم . گفت : مالى كه در خراسان گرد آورده بودى چه شد ؟ گفت : آن را خرج اصلاح سپاه و تقويت لشكر نمودم . گفت : مگر تو آن نيستى كه در نامه خود اول نام خود را مىنوشتى ( خود را بر من مقدم مىداشتى .
توان مرد نيستى كه از عمه من آمنه دختر على خواستگارى كرده بودى و ادعا نمودى كه فرزند سليط بن عبد الله بن عباس هستى . اى بى مادر . تو بمقام بلند پرواز كردى . سپس گفت : چه سبب بود كه تو سليمان بن كثير را بكشى و حال اينكه براى ما دعوت ( خلافت ) ما جانبازى كرده و او يكى از جوانمردان ما بوده او قبل از اينكه ما ترا داخل اين كار ( دعوت و تبليغ ) . كنيم يار ما بوده ؟ گفت : او تمرد كرد و من
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٩