گرفت و به محل « زم » رسيد چون به زم رسيد بهيثم شيبانى كه از ياران حارث و در دژ زم تحصن و سنگر بندى كرده بود پيغام داد كه شما بر من اعتراض كرده بوديد كه در حكومت خود بد رفتارى ميكنم . اين نحو بدرفتارى نبايد به جائى برسد كه شما مسلمين را اسير بگيريد و ناموس آنها را مباح بداريد كه تسلط شما بدتر از تسلط مشركين بر سمرقند است و آنها چنين نكردهاند كه شما روا داشتيد . من اكنون قصد سمرقند را دارم من با خدا عهد ميكنم كه از طرف من به تو آسيب نخواهد رسيد و تو با ما يكسان و همواره گرامى و محترم خواهى بود . ياران ترا هم امان مىدهم و اگر تو موافقت نكنى سوگند ياد ميكنم كه اگر يك تير از طرف تو سوى ما رها شود بعد از آن هرگز به تو امان نخواهم داد و اگر هزار امان هم به تو بدهم وفا نخواهم كرد . او امان را پذيرفت و همراه او تا سمرقند رفت . بعد از آن سوى « ورغر » بالا كشيد كه آب شمر سمرقند از آن محل بلند جارى مىشد . او آب را بست و از شهر سمرقند برگردانيد و از آنجا سوى بلخ بازگشت .
گفته شده : كار اسد و ياران حارث در سنهء يكصد و هيجده بود .
بيان حال مبلغين و داعيان بنى العباس
گفته شد : در آن سال اسد بن عبد اللّه گروهى از مبلغين و داعيان بنى العباس را در خراسان دستگير كرد و بعضى را كشت و برخى را مثله ( پاره پاره ) كرد . گرفتاران سليمان بن كثير و مالك بن هيثم و موسى بن كعب و لاهز بن قريظ و خالد بن ابراهيم و طلحة بن زريق بودند . آنها را نزد او بردند به آنها گفت : اى تبهكاران خدا بشما نگفته بود :
« عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ »
خداوند از گذشتهها مىگذرد ( عفو مىكند ) و هر كه دوباره ( بزشتكارى ) برگردد خداوند از او انتقام مىكشد خداوند توانا ( گرامى ) و انتقام كش است . سليمان گفت :
ما به خدا مانند كسى هستم كه شاعر دربارهء او گويد :
لو به غير الماء حلقى شرق * كنت كالغصان بالماء اعتصارى