را بتاخت وادار كرد تا بسبب تاخت درد زخم را فراموش كند . يكى از شاميان بر او حمله كرد حارث پيچيد مرد شامى به او گفت : من ترا بحرمت اسلام سوگند مىدهم كه دست خويش را به خون من آلوده نكنى . گفت : پس از اسب خود پياده شد . مرد شامى پياده شد . حارث بر اسب شامى سوار شد ( اسب مجروح خود را ترك كرد و نجات يافت ) .
مردى از عبد القيس ( قبيله ) در اين باره گفت :
تولت قريش لذة العيش و اتقت * بنا كل فج من خراسان اغبرا
فليت قريشا اصبحت ذات ليلة * يعومون فى لج من البحر اخضرا
يعنى قريش ( مقصود بنى اميه كه سلطنت و خلافت داشتند ) لذت زندگانى را ربودند و ما را در خراسان سپر خود كردند كه در هر بيابانى پر گرد سرگردان باشيم ( و آنها به سبب رنج و جانبازى ما تمتع كنند ) . اى كاش قريش در پايان يك شب همه بدرياى سبز ( كبود ) مىافتادند ( غرق و نابود مىشدند ) .
اهل شام يحيى بن حضين را در آن كار ( خوددارى از امضا ) بزرگ و گرامى داشتند كه او عهدنامه را نقض كرد و از بين برد . نامه نوشتند و وقايع را شرح دادند و گريختن حارث را هم به اطلاع رسانيدند . آن نامه را بتوسط محمد بن مسلم عنبرى فرستادند او در عرض راه و در شهر رى اسد بن عبدى را ملاقات كرد كه خبر واقعه را به او داد . او هم ببرادر خود خالد ( امير كل ) نوشت كه من حارث را شكست دادم .
خوددارى يحيى را هم اطلاع داد خالد هم براى يحيى ده هزار دينار ( زر ) و صد اسب انعام داد .
ايالت عاصم كمتر از يك سال بود . اسد او را گرفت و بازداشت و محاسبه كرد و صد هزار درهم از او خواست و گفت : تو ( در اين مدت ) جنگ و غزا نكردى . عمارة بن حريم و ساير عمال و حكام جنيد را ( كه در زندان عاصم بودند ) آزاد كرد چون اسد رسيد ( از ملك خراسان ) فقط شهر مرو و شهر نيشابور براى عاصم مانده بود زيرا حارث در مرورود و خالد بن عبد اللّه هجرى در آمل با حارث متحد بود . اسد از اين بيمناك بود