عبد الرحمن بالياس فرمان داد كه از آنجا بتونس برود به او نوشت كه آنها چون لشكر ترا از دور ببينند گمان خواهند كرد كه لشكر ابو العطاف است و براى يارى آنها آمده . در حالى كه آنها آسوده و مطمئن باشند بر آنها حمله كن و كار آنها را بساز او لشكر كشيد و هر چه عبد الرحمن پيش بينى كرده بود رخ داد بتونس رسيد در آن هنگام عروة بن وليد فرماندار متمرد تونس در حمام بود . او خواست با شتاب رخت بر تن گيرد كه ناگاه الياس رسيد . او قطيفه را بر تن گرفت و بر اسب سوار شد و با تن عريان گريخت . الياس فرياد زد اى پهلوان دلير عرب ( كجا مىگريزى ) او برگشت . الياس او را ( با شمشير ) زد عروه هم او را كشيد و به او آويخت هر دو از اسب افتادند نزديك بود عروه بر الياس چيره شود ناگاه يكى از غلامان الياس رسيد عروه را كشت و سرش را بريد . نزد عبد الرحمن فرستادند .
الياس در تونس ماند . دو مرد ( با عدهء خود ) بر او شوريدند . نام يكى عبد الجبار و ديگرى حارث بود . آن دو مرد گروهى از اهل شهر را كشتند . عبد الرحمن سوى آنها لشكر كشيد و هر دو مرد را كشت و آن در سنهء صد و سى بود . آن دو مرد خارجى بودند و عقيده و دين اباضى ( فرقه از خوارج ) را داشتند .
پس از آن عبد الرحمن براى جنگ بربريان سپاهى تجهيز كرد .
عبد الرحمن برج و بارو و ديوار حصار طرابلس را آباد و تعمير كرد و آن در سنهء صد و سى و دو بود .
پس از آن به شهر قيروان برگشت و در آنجا زيست تلسمان را براى جنگ و غزا قصد كرد كه در آنجا قبايل بربر بودند او بر آنها غالب شد و آن در سنهء صد و سى و پنج بود .
عبد الرحمن لشكرى بجزيره سيسيل فرستاد آن لشكر ظفر كرد و غنايم بسيار بدست آورد .
لشكر ديگرى بسردانيه فرستاد كه روميان را كشتند و غنايم بسيارى بدست آوردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٨