يزيد بن عنبسه هم هر چه بوليد گفته بود براى او نقل كرد . گفت : آخرين سخن او اين بود : خداوند شكاف شما را مرمت نكند و تفرقهء شما را مجموع نفرمايد .
يزيد دستور داد كه سر وليد را براى عبرت نصب كنند . يزيد بن فروه مولاى بنى مره به او گفت : سر خوارج نصب مىشود . اين پسر عم تو و خليفه است من از اين نگرانم كه مردم براى او متأثر شوند و خانوادهء او خشمگين گشته بشورند .
او نصيحت وى را نشنيده گرفت . سر او را بر نيزه برداشت و دستور داد در شهر دمشق بگردانند بعد دستور داد كه سر را بسليمان بن يزيد برادر او بدهند . سليمان گفت : دور باد . من گواهى مىدهم كه او بادهگسار و فاسق و تبهكار بود . او حتى نسبت به من قصد تجاوز داشت .
سليمان از كسانى بود كه ضد وليد توطئه كرده بود .
در آن واقعه مالك بن سمح مغنى و عمرو وادى مغنى هر دو ( مطرب ) با وليد بودند . چون اتباع وليد پراكنده شدند و او بدام افتاد مالك بعمرو گفت : بيا برويم .
عمرو گفت : شرط وفا اين نيست كه در اين وقت او را تنها بگذاريم و بگذريم .
كسى با ما كارى نخواهد داشت زيرا ما اهل سلاح نبوديم مالك گفت : به خدا قسم اگر پيروز شوند اول من و ترا خواهند كشت تا سر او را ميان دو سر ما بگذارند و بمردم بگويند : ببينيد تا دم مرگ بدين حال ( عيش و نوش ) بود و ننگى براى او بيش از اين نخواهند يافت . ( چون اين بگفت ) هر دو گريختند .
قتل او دو روز مانده از جمادى الثانية سنهء صد و بيست و شش رخ داد .
مدت خلافت او يك سال و دو ماه و بيست و دو روز بود . سن او چهل و دو سال بود . گفته شده : او بسن سى و هشت سال كشته شده بود باز هم گفته شد بسن چهل و يك يا چهل و شش بقتل رسيد .
بيان نسب وليد و شرح زندگانى او
او وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان بن حكم بن ابى العاص بن اميه