قبل از جنگ زياد بن حصين كلبى را نزد آنها ( وليد و اتباع او ) فرستاد كه آنها را بكتاب خداوند و سنت پيغمبر دعوت كند اتباع وليد او را كشتند و جنگ را بر پا كردند . نبردى سخت واقع شد . وليد هم پرچم مروان بن حكم را برافراشت كه آن پرچم در واقعه جابيه افراشته شده بود . ( باعث پيروزى مروان ) .
عبد العزيز بر آمدن عباس ( به يارى وليد ) آگاه شد . منصور بن جمهور را فرستاد او را در عرض راه اسير كرد و نزد عبد العزيز برد . به او گفت : با برادرت يزيد بيعت كن او بيعت كرد و با آنها ايستاد . يك پرچم هم برافراشتند و گفتند :
اين علم و رايت عباس است كه با امير المؤمنين يزيد بيعت كرده . عباس گفت :
انا للّه . اين نيرنگ اهريمن است . به خدا قسم بنى مروان هلاك شدند . مردم از وليد برگشتند و سوى عباس و عبد العزيز رفتند و متابعت كردند .
وليد بعبد العزيز پيغام داد كه پنجاه هزار دينار به تو مىدهم و حكومت حمص را به تو واگذار مىكنم و به تو هم امان مىدهم كه از جنگ من دست بردارى . او خوددارى كرد و به او پاسخ نداد .
وليد دو زره يكى بر ديگرى پوشيد و دو اسب سندى و رايه را پيش كشيدند سوار شد و جنگ كرد . يكى ( از دشمنان ) فرياد زد دشمن خدا را مانند قوم لوط بكشيد ( سنگسار كنيد ) خداوند او را بكشد . با سنگ به او حمله كنيد . چون آن ندا را شنيد برگشت و بقصر پناه برد و در را بر خود بست و گفت :
دعوا لي سلمى و الطلاء و قينة * و كاسا الا حسبى بذلك مالا
اذا ما صفا عيشى برملة عالج * و عانقت سلمى ما اريد بدالا
خذوا ملككم لا ثبت اللّه ملككم * ثباتا يساوى ما حييت عقالا
و خلوا عنانى قبل عير و ماجرى * و لا تحسدونى أن اموت هزالا
يعنى : سلمى ( معشوقه ) و باده و يك دخترك نوازنده را براى من بگذاريد با ساغر ( و لوازم ديگر ) . بس باشد مرا از مال و نوال .