فرستاد . عباس يزيد را نزد خود خواند و او را تهديد كرد يزيد كارهاى خود را از او پنهان داشت و عباس او را تصديق كرد .
عباس ببرادر خود بشر بن وليد گفت : گمان مىبرم خداوند انقراض و هلاك بنى مروان را خواسته است و به اين شعر تمثل و استشهاد كرد .
انى اعيذ كم باللّه من فتن * مثل الجبال تسامى ثم تندفع
ان البرية قد ملت سياستكم * فاستمسكوا بعمود الدين و ارتدعوا
لا تلحمن ذئاب الناس انفسكم * ان الذئاب اذا ما الحمت رتعوا
لا تبقرن بايديكم بطونكم * فثم لا حسرة تغنى و لا جزع
يعنى : من شما را به خداوند پناه مىدهم از فتنههائى كه مانند كوهها بلند مىشود سپس مىريزد ( و شما را زير مىگيرد ) .
مردم از سياست ( و حكومت ) شما بستوه آمدند . هان ستون دين را محكم بگيريد و از كارهاى زشت منصرف شويد .
گوشت خود را طعمه گرگان مكنيد . اگر گرگها گوشت شما را بخورند عادت مىكنند و شما را خواهند خورد .
شكم خود را بدست خود پاره مكنيد . اگر چنين كنيد پشيمان مىشويد و سودى نخواهد داشت . چون كار يزيد انجام گرفت و او در باديه بود راه دمشق را گرفت .
ميان محل او و دمشق چهار روز راه بود او با هفت تن سوار شده و بطور گمنام وارد محل جرود شدند كه يك منزل فاصله تا دمشق داشت . بعد از آن وارد دمشق شد .
اغلب مردم دمشق با او در خفا بيعت كردند . اهل محل مزه هم با او بيعت كردند .
در آن هنگام محمد بن حجاج والى دمشق بود او هم از بيم مرض و با بخارج رفته و در محل قطن اقامت گزيده و حكومت شهر دمشق را بفرزندش سپرده بود . رئيس شرطه ( شهربانى - پليس ) ابو العاج كثير بن عبد اللّه سلمى بود . يزيد تصميم گرفت كه قيام كند و ظاهر شود . به عامل ( حاكم ) گفتند : يزيد در صدد شورش است او باور