او را در حالى كه همه چيز از او سلب شده و اسير افتاده نمىگذاشتند كه بار سنگين غل و زنجير را بايد بكشد و با بند بسازد .
كنده و سكون ( دو قبيلهء يمن ) كنار نمىرفتند . هميشه سواران آنها آماده كارزار مىبودند ( براى نجات او ) ما با همان سواران بر مردم چيره شده و خوارى را بر آنها تحميل كرديم و ما بدستيارى عزم دشت و كوه را پامال نموديم .
اكنون ( آنها ضعيف شدهاند ) حوادث آنها را متزلزل و سست كرده و به عقب رانده است آنها تا ابد بندهء ما خواهند بود و ما آنها را بخوارى و پستى مىرانيم .
بامدادان تاج بر سرم نهاده شده ( بخلافت رسيدم ) كه مالك مردم باشم و هرگز اين تاج به ديگرى منتقل نخواهد شد .
اين شعر براى آنها سخت ناگوار بود ( مقصود قبيله خالد ) توطئه قتل او را چيدند و بر كينه و دشمنى خود افزودند .
حمزة بن بيض دربارهء وليد چنين گفت :
وصلت سماء الضر بالضر بعد ما * زعمت سماء الضر عنا ستقلع
فليت هشاما كان حيا يسوما * و كنا كما كنا نرجى و نطمع
يعنى : آسمان ستم و زيان ( ابر بجاى آسمان ) را پياپى بهم پيوستى آن هم بعد از اينكه ادعا كردى كه آسمان ( ابر ) ستم از ما برداشته خواهد شد .
كاش هشام زنده مىبود و بر ما تحكم مىكرد ( در طبرى اداره مىكرد - بجاى يوما يوسنا آمده ) و ما به حال خود در اميدوارى و طمع ( باصلاح حال ) مىمانديم . باز همو گويد :
يا وليد الخنى تركت الطريقا * واضحا و ارتكبت فجا عميقا
ابدا هات ثم هات و هاتى * ثم هاتى حتى تخر ضعيفا
انت سكران ما تفيق فما تر * تق فتقا و قد فتقت فتوقا