حريث و شبيب بن ابى مالك غسانى و منصور بن جمهور كلبى و پسر عم او حيال بن عمرو و يعقوب بن عبد الرحمن و حميد بن منصور لخمى و اصبغ بن ذؤاله و طفيل بن حارثه و سرى بن زياد همه نزد خالد بن عبد اللّه قسرى رفتند و گفتند تو بيا اين كار را قبول كن ( رياست آنها در مخالفت وليد ) او خوددارى كرد ( كه بعد كشته شد ) .
وليد خواست براى حج برود خالد او را منع كرد و گفت : مىترسم ترا در عرض راه بكشند . گفت : چرا علت را گفت . او هم خالد را بازداشت و اموال عراق را از او مطالبه كرد . خواست او را بر كنار كند ( مفهوم نشده كه از چه كارى زيرا او بر كنار بود ) دستور داد كه اموال عراق را از او بستانند . پس از آن يوسف بن عمر را از عراق احضار كرد او با مال بسيار حاضر شد كه مانند آن مال تا آن زمان بدان سامان نبرده بودند حسان نبطى او را ديد و به او گفت : وليد قصد دارد كه ترا از امارت عراق عزل و عبد الملك بن محمد حجاج را بجاى تو نصب كند .
به او نصيحت كرد كه تا بتواند بوزراء و مشاورين وليد رشوه دهد . او هم ميان آنها پانصد هزار ( درهم ) تقسيم نمود و نيز حسان به او گفت : يك نامه از وكيل خود جعل كند كه به تو نوشته باشد . من داراى هيچ چيز نيستم جز قصر امارت ( هيچ مالى براى تو نمانده است ) آنگاه نزد وليد برو و نامهء وكيل خود را كه مهر شده و بسته باشد نزد او ببر خالد را هم از او بخر ( چنان كه گذشت ) .
وليد به او دستور داد كه دوباره به محل امارت خود در عراق برگردد . او هم خالد قسرى را با پنجاه هزار ( درهم ) خريد . وليد او را تسليم وى نمود و او هم خالد را با خود بعراق برد او را بر چهارپا بدون پالان سوار كرد . يكى از اهل يمن به زبان حال وليد اين شعر را سرود كه او را ضد يمانىها برانگيزد او اهالى يمن را ملامت كرده كه چرا به يارى ( و نجات خالد ) قيام و مبادرت نكردند . گفته شده شعر خود وليد است .
الم تهتج فتذكر الوصالا * و حبلا كان متصلا فزالا