تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ما از يك خانوادهء مطيع و فرمانبردار هستيم . باز نماينده برگشت و گفت : بايد او ( فرزندش ) را حاضر كنى و گر نه جان ترا خواهم گرفت . گفت : در حالى كه صداى خود را بلند كرده بود كه وليد بشنود . من همين را ميخواهم . به او بگو به خدا اگر فرزندم زير پاى من ( نزديك و ميسر ) مىبود هرگز پاى خود را از او بر نمىداشتم ( او را تسليم نمىكردم ) وليد دستور داد او را بزنند زدند و او هيچ نگفت سپس بزندانش انداختند تا يوسف بن عمر از عراق رسيد و او را با مال بسيار خريد و پنجاه هزار هزار درهم ( عوض تعهد خالد ) داد . وليد بخالد پيغام داد كه يوسف ترا از من با پنجاه هزار هزار درهم مىخرد اگر تو تعهد ميكنى اين مبلغ را بپردازى آزاد خواهى شد و گر نه ترا به او تسليم مىكنم . خالد گفت : من نمىدانستم كه عرب خريد و فروش مىشوند . به خدا اگر از من بخواهى يك چوب ( خشك و ناچيز ) به تو بدهم و تعهد كنم هرگز نخواهم كرد . او را بيوسف داد . يوسف هم جامه او را از تنش كند و بر مركب بدون پالان سوار كرد و بر او يك عبا روپوش افكند و سخت شكنجه و آزارش داد و او هيچ نمىگفت ( او را بعراق برد ) شبانه آلت فشار و دندان شكن را بر سينهء او گذاشت و فشار داد و او را كشت و در حيره دفن كرد . عباى او هم بر او بود ( بجاى كفن ) . اين قتل در محرم صد و بيست و شش رخ داد گفته شد : يوسف دستور داده بود كه چوب لاى پاى او بگذارند و فشار دهند چنين كردند تا استخوانهاى او را خرد كردند و او سخن نگفت و رو ترش نكرد . مادر خالد مسيحى و رومى بود در يكى از جشنهاى مسيحى با پدر خالد ازدواج كرد و خالد و اسد را زائيد و اسلام را هم قبول نكرد . خالد هم براى مادر خود يك كليسا ساخته بود كه مردم و شعراء او را هجو كردند فرزدق همچنين گفت :
الا قطع الرحمن ظهر مطية * أتتنا تهادى من دمشق بخالد فكيف يؤم الناس من كانت امه * تدين بان اللّه ليس بواحد