كانى بهم و الليت افضل قولهم * الا ليتنا و الليت اذ ذاك لا يغنى
كفرت بذا من منعم لو شكرتها * جزاك بها الرحمن ذو الفضل و المن
يعنى ترا چنين مىبينم كه كنيه و ترك مرا بر پا و استوار مىكنى اگر تو خردمند و مآلانديش باشى هر چه ساختى ( در عداوت من ) ويران و تباه مىكردى .
هر كه مانده ( از دوستانم ) بر او خشم مىگيرى و كينه مىجوئى واى اگر تو بميرى كه انتقام خواهند گرفت و جنايت ترا زايل خواهند كرد .
انگار چنين شده كه كلمه كاش بهترين گفته آنهاست كه اى كاش ميگويند و حال اينكه كلمه كاش سودى ندارد .
تو ( اى هشام ) كفران نعمت كردى ( نسبت بپدرم كه ترا وليعهد كرده بود ) اگر بجاى كفران نعمت خدا را سپاس مىگفتى بهتر بود كه خداوند فضل و منت گذار ( بر خلق ) است .
وليد در صحرا اقامت گزيد تا هشام درگذشت . روز بعد كه خلافت به او رسيد بمنذر بن ابى عمرو كه ابو زبير كنيهء اوست گفت : در مدت عمر من شبى درازتر از ديشب نديده بودم كه دچار هم و غم شده و از اين مرد ( هشام و رفتار او ) رنج برده بودم ( هنوز خبر مرگ او نرسيده بود ) . او سخت مرا آزار داده . اكنون برخيز كه بگرديم هر دو سوار شدند ( خبر از مرگ هشام نداشتند ) مسافت دو ميل طى كردند . بر تلى ايستادند كه گرد و غبار سوار از دور ديده شد . گفت : ( معلوم نيست و بايد يكى از آن دو باشد ) اينها نماينده و پيك هشام هستند . خداوند آمدن آنها را بخير مقرون نمايد . آن دو در آن حال بودند ناگاه دو پيك ديدند كه با بريد ( پست - چاپار ) رسيدند يكى از آن دو مولاى ابى محمد سفيانى و ديگرى جردبه نام بودند چون نزديك شدند فرود آمدند و دويدند تا به او ( وليد ) رسيدند و بنام خلافت به او درود گفتند ( اى امير المؤمنين ) . او مبهوت شد . بعد پرسيد آيا هشام مرد گفتند : آرى . ما حامل نامهء سالم بن عبد الرحمن رئيس ديوان انشا مىباشيم