هم به او واگذار كرد . او بدين دارى و زهد و تقوى تظاهر كرد . در مكه و مدينه هم بمردم مال و نوال داد يكى از اهل مدينه درباره او چنين گفت :
يا ايها السائل عن ديننا * نحن على دين ابى شاكر
الواهب الجرد رسانها * ليس بزنديق و لا كافر
يعنى : اى آنكه از دين ما مىپرسى ما بر دين ابى شاكر هستيم . اوست كه اسبها را با لگام مىبخشد و او كافر و زنديق نمىباشد .
در بيت اخير طعنه بوليد مىزد .
هشام از وليد عيبجوئى مىكرد و مىكاست و ننگهاى او را مىشمرد . همچنين ملازمان و خواص درگاه هشام وليد ناگزير كوچ كرد و در محل ازرق مقام گزيد و منشى خود را كه عياض بن مسلم بود نزد هشام گذاشت كه او تجسس كرده اخبار دربار را بنويسد .
هشام هم حقوق وليد را قطع كرد . وليد به او نوشت و مطالبه كرد و او پاسخ داد كه عبد الصمد ( مربى او ) را از خود دور كند او هم ناگزير وى را بيرون كرد .
وليد از هشام درخواست كرد كه اجازه دهد ابن سهيل نزد وى بيايد و او باشد . هشام ابن سهيل را خواند و تازيانه زد و نزد وليد فرستاد . عياض بن مسلم را هم تازيانه زد و و بزندان سپرد .
وليد گفت : ديگر كسى نبايد نيكى كند و بمردم اعتماد و وثوق نمايد . پدرم اين احول ( چپ چشم - لوچ ) بديمن را بر افراد خاندان خود مقدم و برتر و وليعهد نمود او هم نسبت به من چنين بايد كند كه شما مىبينيد و ميدانيد ! هر كه را كه من دوست ميدارم دچار بلا كرد .
او بهشام نوشت و گله نمود و درخواست كرد كه منشى خود را آزاد كند و برگرداند هشام پاسخ نداد . او اين شعر را نوشت :
رأيتك تبنى دائما فى قطيعتى * و لو كنت ذا حزم لهدمت ما تبنى
تثير على الباقين مجنى ضغينة * فويل لهم ان مت من شر ما تجنى