« ناصر » احضار كرد . دست و پاى او را بريد و تنش را بدار كشيد .
گفته شد : محمد بن زيد بن عبد الله بن عمر بن الخطاب نزد هشام رفت . هشام به او گفت : تو چيزى ( صله و انعام ) نزد من نخواهى داشت . سپس به او گفت : مبادا كسى ترا فريب دهد كه بگويد : امير المؤمنين ترا نشناخته ( كه چيزى نداده ) تو محمد بن زيد هستى . در اين شهر مباش مبادا هر چه دارى خرج كنى ( و تهى دست بمانى ) برو نزد خانواده خويش . مجمع بن يعقوب انصارى گويد : هشام يكى از اشراف را دشنام داد آن مرد او را توبيخ كرد و گفت : تو شرم ندارى كه مرا ناسزا مىگوئى و حال اينكه تو خليفه خداوند در سراسر زمين هستى ؟ او شرمسار شد و گفت : از من قصاص كن .
( مقابله به مثل كن و دشنام بده ) . گفت : اگر چنين كنم من هم مانند تو بىخرد خواهم بود . گفت : پس از من مالى بگير كه عوضى باشد . گفت : هرگز چنين نخواهم كرد .
گفت : پس آن را به خدا واگذار كن . گفت : به خدا واگذار مىكنم و به تو مىبخشم .
هشام سر خود را فرود آورد و شرمسار شد و گفت : به خدا ديگر مانند اين از من سر نخواهد زد .
بيان بيعت وليد بن يزيد بن عبد الملك
گفته شد : بيعت او در ششم ماه ربيع الاخر در همان سال انجام گرفت . پيش از اين هم ولايت عهد او از طرف پدرش بيان شد كه بعد از برادرش هشام فرزندش وليعهد باشد . هنگامى كه وليد وليعهد شده بود يازده ساله بود . هنگامى كه بسن پانزده سال رسيد و پدرش هنوز زنده و خليفه بود يزيد ( پدرش ) هميشه ميگفت : خداوند به كسانى كه هشام را ميان من و تو حايل نمودند كيفر بدهد ( ولايتعهد مستقيما بدون هشام به تو برسد ) .
چون هشام بخلافت رسيد وليد را گرامى داشت تا آنكه تن برسوائى و - بادهگسارى داد . عبد الصمد بن عبد الاعلى معلم و مربى او موجب فساد وى گرديد كه او را بخوشگذرانى و طرب واميداشت براى او هم همنشين و هم پياله برگزيده بود .