نامه را خواند . از مولا ( غلام يا دوست ) ابى محمد سفيانى پرسيد : عياض منشى من در چه حال است . گفت : در زندان بود تا وقتى كه گفته شد هشام مرد . عياض بانبار دار پيغام داد كه هر چه در خزانه است بايد حفظ و نگهدارى شود ( زيرا خليفه ديگرى خواهد بود ) هشام به هوش آمد و چيزى خواست به او داده نشد ( زيرا خزانه حفظ شده بود ) گفت : انا للّه . . . ما انباردار وليد بوديم در همان ساعت هم درگذشت عياض از محبس بيرون آمد و تمام خزائن را مهر و موم كرد . هشام را از بستر خود فرود آورد . در آن هنگام حتى يك مشربه براى گرم كردن آب بدست نيامد ( آب گرم كنند و تن مرده را بشويند ) . از خزانه هم نتوانستند يك جامه براى كفن بيرون بكشند . غالب غلام او ( از مال خود ) براى او كفن فراهم كرد .
گفت : ( وليد )
هلك الاحول المشو * م و قد ارسل المطر
و ملكنا من بعد ذا * ك فقد أورق الشجر
فاشكر اللّه انه * زائد كل من شكر
يعنى آن احول ( چپ چشم ) بديمن هلاك شد و ما بعد از او مالك شديم و درختها سبز و خرم شد . خداوند را شكر كن كه خداوند بر شكر گذار خواهد افزود ( بر نعمت شكر گذار ) .
گفته شد : اين شعر از وليد نبوده بلكه از ديگرى بوده .
چون وليد بر مرگ هشام آگاه شد بعباس بن عبد الملك بن مروان نوشت كه او به محل رصافه برود و در آنجا هر چه هست نگهدارى كند . عباس هم برصافه رفت و هر چه وليد دستور داده بود انجام داد و بوليد نوشت . وليد گفت :
ليت هشاما كان حيا يرى * محلبة الاوفر قد اترعا
ليث هشاما عاش حتى يرى * مكياله الاوفر قد طبعا
كلناه بالصاع الذى كاله * و ما ظلمناه به اصبعا