به او گفته شد : ( قبل از خلافت ) تو بخلافت طمع دارى و اميدوار هستى ولى آن به تو نخواهد رسيد زيرا تو هم بخيل هستى و هم جبان . گفت چرا بخلافت اميدوار نباشم من بردبار و عفيف هستم .
گفته شد : هشام در محل رصافه كه از بلوك قسرين بود اقامت مىنمود . قبل از او خلفاء و زادگان خلفاء از بيم طاعون بصحرا مىرفتند و در بيابان زيست مىكردند چون هشام خواست برصافه ( كه در صحرا بود ) برود به او گفتند : از شهر بيرون مرو زيرا خلفاء هميشه از طاعون مصون بودند و ديده نشده يك خليفه بطاعون مبتلا شده ( تو بمان ) گفت : مىخواهيد مرا مورد آزمايش ( اصابت خلفاء ) بنماييد ؟ او در آنجا ( رصافه ) اقامت گزيد و آن يك شهر رومى بود .
گفته شد : جعد بن درهم در زمان هشام عقيده خود را در خلق قرآن ( مانند ساير اشياء آفريده شده ) اظهار كرده بود هشام او را گرفت و نزد خالد قسرى بعراق فرستاد و دستور داد او را بكشد . خالد او را حبس كرد و نكشت هشام آگاه شد . بخالد نوشت كه چرا او را نكشتى . ملامتش كرد و تاكيد نمود كه او را بكشد . خالد روز عيد قربان او را از زندان بيرون آورد در حالى كه او در قيد و غل بود . خالد نماز عيد را خواند و خطبه نمود و در آخر خطبه گفت : برويد و قربان كنيد خداوند از شما قبول خواهد كرد من هم ميخواهم امروز جعد بن درهم را قربان كنم زيرا او ميگويد :
خداوند با موسى سخن نگفت و ابراهيم را دوست و يار خود نكرد ( خداوند جسم نيست كه بگويد و دوست بگيرد ) . خداوند از گفته جعد بزرگتر است . پس از آن از منبر فرود آمد و سر او را بريد ، ( فتنهء اختلاف عقيده خلق قرآن در زمان عباسيان بشدت بروز كرد خصوصا در زمان مأمون كه داستان آن مفصل مىباشد . )
گفته شد : غيلان بن يونس و باز گفته شد ابن مسلم ابو مروان در زمان عمر بن عبد العزيز قائل به قدر ( جبر ) بوده عمر او را احضار كرد و توبه داد و او هم توبه كرد ولى در روزگار هشام باز برگشت و درباره قدر سخن گفت هشام او را از محل
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٨