تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
را زد هشام آن غلام اخته را تعقيب كرد . غلام اخته ( از دست هشام ) بمحمد پناه برد . محمد به او گفت : مگر نه اين است كه من به تو فرمان زدن او را داده بودم ؟ گفت : آرى به خدا قسم تو به من دستور دادى . هشام آن غلام اخته را زد و فرزند خود محمد را دشنام داد . عبد اللّه بن على بن عبد اللّه بن عباس گويد : من ديوان ( بايگانى ) بنى اميه را بدست آوردم ( پس از غلبه بنى العباس در شام ) هيچ ديوانى بهتر و درستتر از ديوان هشام نديدم كه به حال ملك و ملت مفيد باشد . گفته شد : مردى با خود دخترهاى زيبا ( كنيز براى فروش ) و خمر و با ربد نزد هشام برده بود . هشام گفت : اين طنبور ( مقصود باربد ) را بر سر او بشكنيد . غلامان باربد را بر سر آن مرد كه سالخورده بود زدند و شكستند . او گريست از او پرسيدند آيا سخت دردناك بود گفت : نه من براى ضربت نمىگريم بلكه براى اين زار مىگريم كه او باربد را تحقير كرده طنبور خواند . ( مقصود اين است كه هشام از عالم طرب دور و باربد را از طنبور نشناخته بود ) . گفت : ( راوى ) مردى بهشام درشت گفت . هشام به او گفت : تو حق ندارى به امام خود ناسزا بگويى . گويند روزى هشام يكى از فرزندان خود را در نماز جمعه حاضر نديد . او را خواند و پرسيد : چه علت داشت كه تو براى نماز نيامدى ، گفت : مركب من خسته بود . گفت نمىتوانستى پياده بيائى ؟ پس از آن مدت يك سال او را از سوارى منع و محروم كرد . يكى از عمال او براى او يك سبد هلو فرستاد . او نوشت هلو رسيد و امير المؤمنين آن را پسنديد تو بر آن بيفزا او بفرست و اميدوار باش كه ما دعا خواهيم كرد . ديگرى از عمال براى او قارچ ( دنبلان ) فرستاد او نوشت : دنبلان رسيد عدد آن چهل دانه بود بعضى از آنها بسبب اصطكاك نرم شده بود . پس از اين اگر فرستادى لابلاى آنها شن بگذار كه سائيده و فاسد نشود .