از آن لشكر كشيد تا به محل قباء از سرزمين فرغانه رسيد . مردم آن سرزمين بر لشكر كشى او آگاه شدند . علف را آتش زدند و خواربار را از او قطع كردند .
نصر عده فرستاد ولى عهد خداى فرغانه را در قلعه محاصره كرد و چهارپايان آنها را بغنيمت برد نصر عدهاى از مردان تميم را با محمد بن مثنى براى مقابلهء او فرستاد . مسلمين كمين شده بودند چون تركان با غنايم برمىگشتند كمين حمله كرد و بعضى از چهارپايان را مسترد نمود . پس از آن بر آنها حمله كردند و دهقان ( رئيس ) آنها را كشتند و عدهاى اسير گرفتند كه فرزند دهقان ميان آنان بود نصر او را كشت . نصر سليمان را كه حامل عهد نامهء صلح بود بنمايندگى خود نزد شهريار فرغانه فرستاد . او دستور داد كه نماينده گنجها را بازديد كند و برگردد از او پرسيد ( شهريار ) كه در آمدن راه را چگونه ديدى ؟ گفت : هموار و آباد و داراى چراگاه و آب بسيار بود . شهريار گفتهء او را پسنديد و پرسيد كه به تو اطلاع داد ( كه راه آباد و هموار است . مقصود اين چيست كه چون او تن به صلح داده و معلوم شده كه راه هموار و سهل العبور است مبادا از طرف مسلمين دچار شود .
سليمان به او گفت : كسى به من اطلاع نداده خود به تمام اين راهها آشنا هستم زيرا براى جنگ « غرشتان » و « غور » و « ختل » و طبرستان رفته و آزموده و آگاه شده بودم چگونه من نبايد بدانم شهريار پرسيد كه استعداد ما را چگونه مىبينى ؟
گفت : بسيار خوب و كامل است ولى آيا نمىدانى محصورين هرگز از نزديكترين كسى ايمن نمىباشند هميشه به خود اعتماد مىكنند تا هر چه دارند از دست بدهند و تا دم مرگ پايدارى و مقاومت خواهند كرد كه بعد تسليم شوند سليمان از گفتهء خود ( كه راه هموار و سهل است ) پشيمان شده بود ( زيرا دانست كه شهريار دچار محظور شده ) پس از اينكه سختى كارزار و شدت محاصره و فداكارى محصورين را وصف كرد كه اگر شهريار پايدارى كند بستوه خواهد آمد شهريار متقاعد شده و به صلح تن داد عهدنامه صلح را خواست و امضا كرد و بسليمان داد و مادر خويش را با او همراه كرد كه نزد نصر برود . آن بانو بر نصر وارد شد و نصر با او گفتگو كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 143
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٣