شيبان كه يكى از بنى حوشب بن يزيد بن رويم بود ( با عده ) براى جنگ آنها فرستاد او ميان موصل و كوفه با او ( بهلول ) روبرو شد . اهل كوفه شكست خورده گريختند و نزد خالد برگشتند . بهلول هم در همان روز موصل را قصد كرد . حاكم موصل بهشام بن عبد الملك نوشت و از او مدد خواست . هشام به او ( حاكم موصل ) نوشت كه براى جنگ بهلول بايد كثارة بن بشر را روانه كنى . او نمىدانست كه بهلول خود كثاره است و او را بنام نمىشناخت ( بلكه بلقب ) حاكم به او نوشت كه كسى كه قيام و خروج كرده خود كثاره است . بهلول هم باتباع خود گفت : به خدا قسم ما نمىتوانيم نسبت بزادهء زن نصرانى كارى بكنيم . مقصود او خالد است . چرا ما نبايد كسى را دنبال كنيم كه خود او خالد را بر ما مسلط كرده است . ( مقصود هشام كه او را سر دانسته و بعبارت راس تعبير كرده است ) او سوى شام رفت و هشام را قصد كرد . عمال و حكام عرض راه ترسيدند اگر او را به حال خود آزاد بگذارند و جنگ نكنند مورد غضب هشام واقع شوند خالد از عراق لشكرى فرستاد . حاكم جزيره هم لشكرى روانه كرد هشام هم از شام لشكر فرستاد . هر سه لشكر در محل دير ميان جزيره و موصل جمع شدند .
بهلول آنها را قصد كرد گفته شده در محل « كحيل » تجمع كردند كه نزديك موصل بود . بهلول بر در دير فرود آمد عدهء او هفتاد بودند . با همان عده حمله كرد و چند تن كشت . عدهء آنها بيست هزار سپاهى بود تمام روز را بجنگ گذرانيد . بسيارى از آن سپاه كشته و مجروح شدند . پس از آن بهلول و اتباع او دست و پاى اسبها را با شمشير زدند و خود پياده حمله كردند و سخت كوشيدند و كشتند و خود هم كشته دادند .
بهلول هم با زخم نيزه به خاك افتاد . ياران به او گفتند : بعد از خود كسى را براى سالارى معين كن . گفت : اگر من هلاك شدم بعد از من دعامه شيبانى امير المؤمنين خواهد بود . و اگر او هم كشته شود يشكرى بعد از او خواهد بود بهلول هم همان شب درگذشت روز بعد او دعامه ( رئيس جديد ) گريخت و اتباع خود را گذاشت ضحاك بن قيس در رثاء بهلول گفت :
بدلت بعد ابى بشر و صحبته * قوما على مع الأحزاب اعوانا