مؤمنان را آفريد .
او ( مغيرة ) على را خدا مىدانست . ابو بكر و عمر و ساير اصحاب را جز كسانى كه تابع على بودند همه را كافر مىدانست . او مىگفت : تمام پيغمبران در شريعت و دين متحد بودند ، هيچ اختلافى نداشتند . او آب فرات يا هر آبى اعم از چشمه و چاه را چنانچه پليد شود حرام و نجس مىدانست . او بگورستان مىرفت و سخن مىگفت : موجوداتى مانند ملخ در قبرستان ديده مىشد . ( مقصود بر اثر سخن يا دعاى او كه البته افسانهء غير قابل تصديق است ) .
مغيره نزد محمد الباقر ( امام پنجم ) رفته بود به امام گفت : اعتراف كن كه تو علم غيب دارى . امام او را نهيب داد و طرد كرد . گفت : اگر چنين ادعا كنى من ماليات عراق را براى تو دريافت خواهم كرد . بعد از او نزد جعفر الصادق رفت و مانند همان سخن را به او گفت . او ( امام ) گفت : پناه بر خدا ( از اين سخن و ادعا ) .
شعبى بمغيره مىگفت : امام چه كرد ؟ مغيره پاسخ مىداد : تو به او استهزا مىكنى ؟
او مىگفت : نه ولى به تو استهزا مىكنم . اما بيان ( رفيق مغيره ) او مىگفت : على خداست حسن و حسين و محمد بن حنفيه ( فرزند سيم على ) همه خدا بودند كه بعد خداوندى از آنها به فرزند محمد كه ابو هاشم باشد منتقل گرديد . او معتقد بتناسخ بود . او مىگفت : خداوند هم فانى مىشود تمام اعضاء او نابود مىگردد جز روى او . به اين آيه هم استدلال مىكند :
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ
يعنى روى خدا كه صاحب جلال و تكريم است جاويد مىماند . ( مؤلف يا ناقل چنين وارد كرده كه نبايد تصور شود مربوط بمغيره است و آن عبارت از اين است : ) تعالى اللَّه عما يقول الظالمون و الجاحدون علواً كبيراً يعنى خداوند از گفتهء ستمگران و منكران بلندتر است بلندى بزرگ و نمايان .
او ( كه بيان باشد ) ادعاى پيغمبرى كرد و به اين آيه استشهاد نمود :
« هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ »
كه خود بيان است و براى مردم فرستاده شده .