كانهم لم يكونوا من صحابتنا * و لم يكونوا لنا بالامس خلانا
يا عين اذرى دموعا منك تهتانا * و ابكى لنا صحبة بانو و اخوانا
خلوا لنا ظاهر الدنيا و باطنها * و اصبحوا فى جنان الخلد جيرانا
( اين شعر مقدم و مؤخر است و مؤلف متوجه آن نشده بايد اين بيت مقدم باشد :
يا عين الى آخر ) يعنى : من پس از ابو بشر ( بهلول ) و مصاحبت بمرضى دچار شدم كه آنها عوض و بدل او ( كه يار من بوده ) با وقايع روزگار همراه و صد من هستند . انگار اين قوم كه بعد از او دچار آنها شدهام از اصحاب و ياران ما نبودند و انگار ديروز يار و دوست ما نبودند . اى ديده اشك را روان كن و بر دوستان و برادرانى كه رفتند گريه و زارى كن . آنها دنيا را چه در ظاهر و چه در باطن براى ما گذاشته و خود بهشت جاويدان را برگزيدهاند كه در آنجا همسايگان خوبى خواهند داشت . چون بهلول كشته شد عمرو يشكرى بعد از او قيام كرد و زود كشته شد . بعد از او بخترى صاحب اشهب ( خداوند اسب اشهب ) كه بدان صفت مشهور شده بود . او با عدهء شصت مرد جنگى ضد خالد شوريد .
خالد عدهاى بفرماندهى شمط بن مسلم بجلى بجنگ او فرستاد كه بالغ بر چهارهزار تن بودند . جنگ در كنار فرات رخ داد . خوارج تاب نياورده گريختند . اوباش و غلامان اهل كوفه آنها را با سنگ و چوب كشتند .
بعد از او وزير سختيانى ضد خالد در حيره قيام كرد . او بهر قريه كه مىرسيد آن را آتش مىزد و هر كسى را كه مىديد مىكشت . بران محيط چيره شد و بيت المال را ربود . خالد لشكرى بجنگ او فرستاد . با تمام عدهء او نبرد كردند و او سخت مجروح شد او را برداشتند و نزد خالد بردند . او بخالد وعظ و اندرز داد . خالد از گفته و پند او عبرت گرفت او را نكشت بلكه بزندان سپرد . شبها او را احضار مىكرد و با او سخن مىگفت و بحديث وى تمتع نموده لذت و عبرت مىبرد . بهشام گزارش دادند گفته شده : ( چنين نبوده بلكه ) يكى از حروريان را كه مرتكب قتل و آتشسوزى شده و غارت اموال را مباح كرده بود براى شبنشينى يار و مصاحب خود كرده بود كه هشام خشمناك