آمده ) فرزند سايجى كه باسد خبر لشكركشى خاقان را داده بود جانشين « سبل » ( شهريار ) بوده كه كشور خود را هنگام مرگ به او سپرده بود . به او سه پند داده بود يكى اين است كه تو بر مردم مانند من تكبر مكن زيرا من پادشاه هستم و تو پادشاه نمىباشى ( شايستهء تو نيست ) تو مرد ( عادى ) از آنها مىباشى . سعى كن كه « حنيش » را دوباره به اين كشور برگردانى كه او وارث پادشاهى مىباشد . او گريخته و بچين پناه برده است . پند سيم اين است كه هرگز با عرب جنگ و ستيز مكن . با هر حيله و نيرنگى كه امكان داشته باشد آنها را از جنگ بازدار . ابن سايجى به او پاسخ داد : اما اينكه من بر مردم تكبر نكنم و « حنيش » را ( بشهريارى ) برگردانم . عقيدهء من هم بر اين است اما اينكه من نبايد با عرب جنگ كنم اين عقيده چگونه خواهد بود و حال اينكه تو بيشتر از سايرين با عرب نبرد كردى « سبل » گفت : من اين را آزموده و نيروى عرب را با نيروى خود سنجيدهام . من به سختى از نبرد آنها نجات مىيافتم اگر شما بعد از من با آنها جنگ كنيد دچار هلاك خواهيد شد . بدين سبب ابن سايجى اكراه داشت كه با عرب جنگ و ستيز كند . ( چنان كه گذشت )
بيان قتل مغيرة بن سعيد و بيان ( نام )
در آن سال مغيرة بن سعيد و بيان ( شخص ديگر به اين نام ) با شش تن ( از پيروان ) خروج و قيام نمودند . مغيره جادوگر بود . او مىگفت : ( ادعا ميكرد ) من اگر بخواهم مىتوانم قوم عاد و ثمود و بسيارى از ملل ديگر را زنده كنم . خالد بن عبد اللّه قسرى در حالى كه بر منبر فراز شده و سرگرم خطبه بود بر قيام و تمرد آنان آگاه شد گفت : ( دهانش از بيم خشك شد ) اطعمونى ماء ( بجاى اسقونى كه نوشيدن را بجاى خوردن استعمال كرد و در ادب عرب غلط مىباشد ) به من آب دهيد .
يحيى بن نوفل دربارهء گفتهء وى چنين گفت :
أ خالد لا جزاك اللّه خيرا * و اير فى حر امك من امير