بيان داستان شعبى با حجاج
چون اتباع عبد الرحمن در واقعهء جماجم گريختند ، منادى حجاج ندا داد هر كه بقتيبة بن مسلم پناه ببرد در امان خواهد بود . در آن زمان قتيبه والى شهر رى بود . يكى از گريختگان شعبى بود كه به او ملحق گرديد و آسوده زيست .
روزى حجاج او را به ياد آورد پرسيد : او كجاست ؟ يزيد بن ابى مسلم پاسخ داد كه او در رى بقتيبه پناه برده است . حجاج بقتيبه نوشت كه او را روانه كند . او را نزد حجاج فرستاد . شعبى خود گويد چون بحجاج نزديك شدم يزيد بن ابى مسلم را ديدم كه او با من دوست بود . من با او مشورت كردم او گفت تا بتوانى پوزش بخواه . برادران و دوستان ديگر من هم مانند اين عقيده را داشتند .
چون بر حجاج وارد شدم غير از آنچه آنها گفته بودند ديدم ( وضع ديگرى ) من درودى كه شايستهء امير بود بر او گفتم و اين جمله را بر زبان راندم : اى امير مردم به من گفتند كه تا بتوانم عذر بخواهم و چيزى بر خلاف علم و رضاى خداوند بگويم . من به خدا قسم در اين مقام و مكان جز حق و حقيقت چيزى نميگويم به خدا سوگند ما بر تو تمرد كرديم و كوشيديم كه ترا سرنگون كنيم . ما نيرومند سيه كار يا پارساى پرهيزگار نبوديم ( كه با هيچ يك از اين دو صفت متضاد كار نكرديم ) خداوند ترا بر ما غالب و پيروزمند فرمود ، اگر تو ما را كيفر دهى كه ما با اين گناهى كه مرتكب شدهايم مستوجب اين عقاب و عذاب مىباشيم كه ما كيفر را براى خود بدست خويش كشيديم و اگر از ما عفو كنى كه اين عفو ناشى از گذشت و احسان و اغماض تو مىباشد . در هر حال تو بر ما حجت و حق و قدرت دارى .
حجاج گفت : سخن تو به خدا براى ما بهتر و گواراتر از سخن كسى مىباشد كه چون بر ما داخل شود در حالى كه شمشير او به خون ما آلوده شده منكر سيه كارى خود مىشود .
اكنون اى شعبى تو در امان هستى . مردم را بعد از ما چگونه ديدى ؟ شعبى گويد :
من چنين پاسخ دادم : بعد از تو مردم دچار بيم و بى خوابى شدند . جاى نرم براى آنها سخت و رنج آور بود ، بيم و هراس شامل آنها بود . من دوستان خوب خود را