تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
از دست دادم : و از پناه امير پناهگاه بهترى نيافتم . حجاج گفت : اى شعبى برو و من رفتم ( آزاد شدم ) .

بيان خلع و تمرد عمر بن ابى الصلت در شهر رى و وقايع آن

چون حجاج بر فرزند اشعث پيروز شد ، عدهء بسيارى از گريختگان بعمر بن ابى الصلت پيوستند كه او بر شهر رى و پيرامون آن چيره شده بود . چون در شهر رى تجمع نمودند خواستند كارى بكنند كه لغزش سابق خود را در جنگ جماجم پامال نموده بهانه يابند كه باعث تقرب آنها نزد حجاج گردد . و چون قتيبة ( بن مسلم امير جديد رى ) نزديك شده بود پيوستگان عمر بن ابى الصلت را بخلع حجاج و طرد قتيبه تشويق و تشجيع نمودند ولى او خوددارى كرد . آنها پدرش ابا صلت را تشويق كردند كه فرزندش را بتمرد و خلع وادار كند پدرش را كه مورد احترام و اطاعت و حق شناسى فرزند بود نزد پسر فرستادند و او عمر فرزندش را بخلع حجاج و قيام ضد او تشجيع و سخت اصرار و ابرام كرد و گفت : اگر اين عده زير لواى تو باشند من باكى نخواهم داشت كه تو فردا كشته شوى ( زيرا داراى مظهر قدرت مىشوى ) . عمر قبول و باستقبال قتيبه براى جنگ شتاب كرد . چون قتيبه به شهر رى نزديك شد بر لشكركشى او مطلع و آمادهء نبرد گرديد . طرفين بمقابله و مقاتله پرداختند . اتباع عمر ( همان عده پناهنده كه او را بعصيان واداشته بودند ) خيانت كرده ( براى عفو گناه خود و پامال كردن واقعهء جماجم ) بقتيبه ملحق شدند كه اغلب آنها از قبيلهء تميم بودند . عمر ناگزير تن بگريز داد و بسپهبد طبرستان پناه برد . او پناهش داد و نيكى كرد . عمر به پدر خود گفت : تو مرا بخلع حجاج و عزل قتيبه وادار نمودى و اين كار بر خلاف عقيدهء من بود عقيدهء تو هم پسنديده نيست . اكنون ما پناهندهء اين بيگانه هستيم كه سپهبد باشد بگذار من او را بكشم و كشور