كه داستان آن گذشت . مسلمين هم آنها را كشتند و شاعر اشاره بدان ماجرا كرده ؟ كه شوم بوده است . شرح قتل مرتدين در اين كتاب ( مجلدات قبل ) گذشت . مقصود از فرخ محمد ( جوجه محمد ) همان عبد الرحمن نوادهء اشعث است . اشج هم محمد پدر عبد الرحمن است .
بعد از آن دو اسير ديگر نزد حجاج بردند ، فرمان قتل هر دو را داد . يكى از آن دو گفت : من نسبت به تو حقى دارم . حجاج پرسيد : آن حق چيست ؟ گفت : عبد الرحمن نام مادرت را بزشتى برد و من او را نهى و منع كردم . گفت : چه كسى بر آن گواهى مىدهد ؟ گفت : اين مرد كه با من گرفتار شده است . حجاج از او پرسيد و او تصديق كرد و گواهى داد . حجاج پرسيد تو چرا مانند او نكردى ( كه مانع فحش بمادرم شوى ) ؟
گفت : آيا راست گفتن براى من سودى خواهد داشت ؟ حجاج گفت : آرى . گفت :
علت سكوت من عداوت و بغض تو و قوم تو بوده است . حجاج گفت : آن يكى را آزاد كنيد براى اينكه چنين كار خوبى كرده و اين ديگر را آزاد كنيد براى اينكه راست گفته است ( هر دو را آزاد كردند ) گفته شده است مردى از انصار نزد عمر بن عبد العزيز رفت و گفت : من فلان بن فلان هستم جد من در جنگ بدر ( در يارى پيغمبر ) كشته شده بود آنگاه فضايل جد خود را شمرد . عمر ( بن عبد العزيز ) بعنبسة بن سعيد بن عاص نگاه كرد و گفت : به خدا قسم فضيلت اين است ( كه در جنگ بدر حاصل شده ) نه در جنگ جماجم و مسكن يا واقعهء راهط ( همين جنگها كه حجاج در آنها پيروز شد و خلافت بنى اميه را مستقر نمود ) آنگاه عمر بن عبد العزيز اين بيت را انشاد كرد :
تلك المكارم لا قعبان من لبن * شيبا بماء فعادا بعد ابو الا
يعنى : مكارم و فضايل اين است نه دو قدح دوغ آميخته به آب كه بعد از نوشيدن بول مىشود ( كنايه از كرم حقيقى نه پذيرائى مهمان با دو قدح دوغ ) .