او را بگيرم زيرا ايرانيان ميدانند كه من از او اشرف و برتر هستم ( تمكين مىكنند ) .
پدرش گفت : هرگز من موافق نيستم اين مرد بما پناه داد و نيكى كرد .
ما بيمناك بوديم و او بما امان و مكان داد . عمر به پدر گفت : تو داناتر هستى ولى عاقبت را خواهى ديد . قتيبه هم وارد رى ( محل حكومت خود ) گرديد . بحجاج هم خبر انهزام عمر و پناه بردن او بطبرستان را داد . حجاج هم بسپهبد نوشت كه هر دو را روانه كند ( پدر و پسر ) يا سر هر دو را بفرستد ، و گر نه كه عهد او پامال و ذمهء وى برى خواهد بود . سپهبد هم عدهاى براى دستگيرى آنها جمع كرد و آنها را گرفت . عمر را كشت و سرش را فرستاد و پدرش را گرفتار و روانه نمود . گفته شده است هر دو را كشت و سر هر دو را فرستاد .
بيان ساختن شهر واسط
در آن سال حجاج شهر واسط را بنا كرد .
سبب اين بود كه حجاج اهل كوفه را بخراسان بسيج داد ، آنها هم در محل حمام عمر لشكر زدند . جوانى از اهل كوفه تازه زناشوئى كرده و داماد شده بود .
شبانه از ميان لشكر خارج شد و نزد عروس كه دختر عم او بود رفت . در خانهء عروس را سخت نواخت . يكى از سپاهيان شام كه سر مست بود پديد آمد . عروس كه دختر عم او بود بداماد گفت ما از اين مرد شامى كارهاى زشت ديدهايم . او هر شب چنين مىكند مىآيد و هر چه ديدى انجام مىدهد و كار زشت مىكند و ما نزد شحنه از او شكايت كرديم و سودى نبخشيد . تازه داماد بزن خود گفت : تو روى خوش به او نشان بده .
عروس او را پذيرفت و داخل خانه نمود . داماد هم او را كشت و بلشكرگاه باز گشت و به دختر عم خود هم گفت چون بامداد فرا رسد تو بلشكر شاميان خبر بده كه نعش رفيق خود را بردارند . چون ترا نزد حجاج ببرند تو عين واقعه را بگو و راست بگو . او هم هر چه دستور داده بود انجام داد . او را نزد حجاج بردند . حجاج گفت :
راست بگو . او هم عين واقع را گفت . حجاج بشاميان گفت : نعش او را برداريد