تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
فرمان داد كه مهلب را بكشند آنها خوددارى و تمرد كردند و گفتند از اين بيمناكيم كه تو كشته شوى . حريث بعد از آن از رفتن نزد مهلب خوددارى كرد . مهلب برادرش ثابت بن قطنه را نزد او فرستاد و گفت تو مانند يكى از فرزندانم هستى كه من فرزند خود را تأديب كردم ( تازيانه زدم ) . ثابت نزد او رفت و از او درخواست كرد كه سوار شود و نزد مهلب برود . او گفت من سوگند ياد كرده‌ام كه اگر او را ببينم بكشم . ثابت گفت اگر عقيده و تصميم تو اين باشد پس بهتر اين است كه هر دو نزد موسى بن عبد الله بن خازم ( متمرد ) رفته به او ملحق شويم . ثابت ترسيد كه حريث مهلب را بكشد آنگاه او و سيصد تن از اتباع آنها كشته شوند كه آن اتباع به آن دو برادر اختصاص داشتند .

بيان وفات مهلب بن ابى صفره و امارت فرزندش يزيد در خراسان

چون مهلب با اهالى كش صلح نمود راه مرو را گرفت و چون بمرو رود رسيد به دلدردى سخت مبتلا شد . گفته شد درد دنده يا يك نحو سرخك و بر اثر همان مرض زندگانى را بدرود گفت . فرزند خود حبيب را وصى خويش نمود و او بر نعش پدر نماز خواند . حبيب بمردم گفت پدرم يزيد را جانشين خود نموده است شما اطاعت كنيد . مفضل فرزند حبيب به پدر خود گفت اگر تو هم او را مقدم نمىداشتى ما خود او را مقدم مىكرديم ( امارت را به او واگذار مىكرديم ) . مهلب هنگام مرگ فرزندان خود را احضار كرد . يك دسته تير هم گفت حاضر كنند و دستور داد آن دسته را با هم بشكنند گرفتند و فشار آوردند و نتوانستند آنها را مجتمعا بشكنند . گفت : آيا مىتوانيد آنها را در حال انضمام و اجتماع بشكنيد ؟ گفتند نه . گفت : آيا در حال تفرقه يك يك ميتوانيد آنها را بشكنيد ؟ گفتند : آرى . گفت اتحاد و اجتماع و اتفاق نيز چنين است . ( اين روايت چند قرن بعد از آن در بارهء چنگيز نقل شده است ولى بايد دانست كه مبدأ و منشأ آن همين است و بس ) . بعد بفرزندان خود گفت من بشما نصيحت