تو بيعت مىكنيم كه با گمراهان جنگ كنيم و آنانى را كه حرام را روا داشتهاند خلع نمائيم . چون خبر خلع بحجاج رسيد بعبد الملك نوشت و خبر تمرد و قيام عبد الرحمن را داد و از او درخواست كرد كه با شتاب لشكر بفرستد زيرا اهل عراق ما را قصد كردهاند . خود حجاج هم وارد بصره شد . چون خبر تمرد عبد الرحمن بمهلب در خراسان رسيد بحجاج نوشت : اما بعد : اهل عراق سوى تو لشكر كشيدهاند مانند سيلى كه از بلندى روان شود فرود آمدند و هيچ كس يا هيچ چيز قادر بر دفع يا توقف آنها نمىباشد تا آنكه آن سيل بقرارگاه خود برسد . بدانكه اهل عراق در آغاز كار يك نحو شور شديد دارند كه به خانه و زن و فرزند خود برسند . آنها را به حال خود آزاد بگذار تا برسند و نزد زن و فرزند بروند و فرزندان خود را ببوسند و ببويند آنگاه تو در همان وقت كه سرگرم ديدار باشند بر آنها حمله كن كه خداوند ترا يارى خواهد كرد . چون نامهء او را خواند به او دشنام داد و گفت : او جانب مرا نگرفته بلكه از پسر عم خود ( عبد الرحمن ) جانب دارى نموده است . چون نامهء حجاج به عبد الملك رسيد سخت ترسيد . خالد بن يزيد را نزد خود دعوت كرد و نامه را براى او خواند . او گفت : اى امير المؤمنين اگر اين فتنه از سيستان برخاسته تو باكى نداشته باش ولى اگر از خراسان باشد بايد بترسى . عبد الملك فرزند خود را به يارى حجاج فرستاد . لشكريان را بسرعت پيك سريع السير فرستاد كه هر عده صد يا پنجاه سپاهى كمتر و بيشتر دم بدم مىرسيدند . نامههاى حجاج هم پى در پى بعبد الملك و اصل مىشد كه خبر جنبش عبد الرحمن را به او مىداد . حجاج هم از بصره به قصد عبد الرحمن لشكر كشيد . يك مقدمهء لشكر سوى دجيل فرستاد آن مقدمه با خيل عبد الرحمن روبرو شد . مقدمه شكست خورد و گريخت آن هم پس از نبرد سخت و خونين . اين واقعه در روز عيد قربان سنهء هشتاد و يك رخ داد . بسيارى از افراد مقدمهء حجاج هم كشته شدند . چون خبر فرار مقدمه بحجاج رسيد ناگزير به شهر بصره برگشت . اتباع عبد الرحمن هم او را دنبال كردند و بسيارى از سپاهيان او را كشتند و بارو بنه آنها را ربودند . حجاج هم رفت تا در زاويه قرار گرفت . در آنجا خواربار و مواد غذائى را جمع كرد و اندوخت و بصره را براى مهاجمين آزاد گذاشت . چون آرام
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 69
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٩