لعمرى لقد قام الاصمّ بخطبة * لدى الشك منها فى الصدور غليل
لعمرى لئن اعطيت سفيان بيعتى * و فارقت دينى اننى لجهول
الى اللّه اشكو ما نرى بجيادنا * تساوى هزلى مخهن قليل
تعاورها القذاف من كل جانب * بقومس حتى صعبهن ذلول
فان بك افناها الحصار فربما * تشحط فيما بينهن فتيل
و قد كن مما ان يقدن على الوجى * لهن بابواب القباب صهيل
يعنى : بجان خود سوگند آن شخص كر و لال ( مقصود سفيان فرمانده شاميان ) خطبه انشاد كرد كه هنگام شك و ترديد كينه در سينه مىگذارد . بجان خود سوگند اگر من با سفيان بيعت كنم و دين خود را بدرود گويم نادان خواهم بود . من نزد خدا از وضع اسبهاى خود شكايت مىكنم كه اين اسبها لاغر و از گرسنگى دندان خود را مىسايند و مغز استخوان آنها اندك شده ( آب شده ) . تير اندازان از هر طرف آنها را محاصره و هدف كردند . به حدى كه هر يك اسب سركش ( از گرسنگى ) رام شده است . اين محاصره در قومس ( گمش ) رخ داده است . اگر اين محاصره اسبها را نابود كرده بايد دانست كه بسا كشته ( از دشمن ) زير سم آنها افتاد و به خود پيچيده و جان داده است . اين اسبها هنگامى كه براى پيروزى كشيده مىشدند ، بر در كاخها شيهه مىكشيدند ( هنگامى كه فتح و ظفر نصيب ما مىشد ) .
سفيان آنها را محاصره كرد تا چهار پايان را كشتند و خوردند و چون نا اميد شدند از حصار بيرون رفته نبرد كردند . سفيان همه را كشت و سرهاى آنها را نزد حجاج فرستاد . سفيان بعد از آن واقعه بدماوند داخل شد و بعد بطبرستان رفت و در آنجا ماند تا آنكه حجاج او را عزل كرد و آن قبل از واقعهء جماجم بود . بعضى از علماء ( علماء تاريخ ) گفتهاند كه ازارقه ( فرقهء خوارج ) پس از قتل قطرى و عبيده نابود شدند . آنها قبل از آن داراى يك لشكر متحد بودند . نخستين كسى كه برياست آنان برخاست نافع بن ازرق و آخر آنها قطرى و عبيده بودند . كار آنها به شهر صنعا ( در يمن ) كشيد و مدت بيست سال دوام يافت . من در بارهء صبيح مازنى مولى ( غلام ) سوار بن اشعر كه در زمان هشام خروج و قيام كرده بود شك دارم ( مقصود از فرقهء ازرقيان باشد ) . گفته شده او از فرقهء ازارقه بوده و بعضى گفتهاند